مائده

 خانه تماس  ورود
چهار نفرین فاطمه
ارسال شده در 18 اسفند 1396 توسط مائده در فاطمه سلام الله علیها

​چهار نفرینى که در روز عاشورا مستجاب شد!
♨️مردى که دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش نیز کور بود، فریاد مى زد: خدایا مرا از آتش? نجات بده!
✳️به او گفتند:از براى تو که مجازاتى باقى نمانده، باز مى گویى خدایا مرا از آتش نجات بده؟!
?گفت: من در کربلا با افرادى بودم، که امام حسین (علیه السلام) را کشتند، وقتى امام شهید شد، مردم لباسهاى او را به تاراج بردند.
?شلوار و بند شلوار گران قیمتى در تن آن حضرت دیدم، دنیاپرستى مرا به آن داشت تا آن بند قیمتى را از شلوار درآورم.
?به طرف پیکر حسین (علیه السلام) نزدیک شدم.
?همین که خواستم آن بند را باز کنم، ناگاه دیدم آن حضرت دست راستش را بلند کرد و روى آن بند نهاد! 

من نتوانستم دست آن مظلوم را کنار بزنم، لذا دستش را قطع کردم!
♨️ همین که خواستم آن بند را بیرون آورم، دیدم حضرت دست چپ خود را بلند کرد و روى آن بند نهاد!
? هر چه کردم نتوانستم دستش را از روى بند بردارم، بدین جهت دست چپش را نیز بریدم! 
⛔️باز تصمیم گرفتم آن بند را بیرون آورم، صداى وحشتناک زلزله اى را شنیدم!
? ترسیدم و کنار رفتم و شب در همان جا کنار بدن هاى پاره پاره شهدا خوابیدم.
♻️ناگاه،در عالم خواب، دیدم که گویا محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) همراه على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) آمد، حسین علیه السلام را بوسید و سپس فرمود:

پسرم تو را کشتند، خدا کسانى را که با تو چنین کردند بکشد!
?شنیدم امام حسین (علیه السلام) در پاسخ فرمود:

شمر مرا کشت و این شخص که در اینجا خوابیده، دست هایم را قطع کرد.
?فاطمه (سلام الله علیها) به من روى کرد و فرمود:

خداوند دست ها و پاهایت را قطع و چشم هایت را کور نماید و تو را داخل آتش? نماید!
⚡️از خواب بیدار شدم. دریافتم که کور شده ام و دست ها و پاهایم قطع شده.
✳️ سه دعاى فاطمه (سلام الله علیها) به استجابت رسیده و هنوز چهارمى آن یعنى ورود در آتش باقى مانده، این است که مى گویم: خدایا! مرا از آتش نجات بده…
?لعنت الله علی قوم الظالمین…
?بحارالانوار، ج 1 ص 723 ح 5 3

فاطمه نظر دهید »
توبه نصوح یعنی چی
ارسال شده در 6 اسفند 1396 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر, حدیث, خدا, جالب

​ نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.

او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
? روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند.
? وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد.
? وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد.
? ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند.
? و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت.
? چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت.
? هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
? در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست?

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد.
? روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند.
? رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند.
? همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیزفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست.

مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم.
? با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.
? بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند.
? نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد.
? روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.

نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست.

وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
? آن شخص به دستور خدا گفت: 

بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد.
⚪️ به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، (توبه نصوح) گویند. 

? ? ? ? ? ? 

‌ منبع:خلاصه شده از کتاب انوار المجالس، صفحه 432

? ? ? ? ? ? 

?حضرت صادق(ع):

ابوالصباح کنانی گوید از حضرت صادق(ع) درباره قول خدای تعالی سوره تحریم آیه 8 پرسیدم فرمودند: منظور از توبه نصوح این است که 
? بنده از گناه توبه کند و تصمیم بگیرد که دیگر به آن گناه باز نگردد.
? اصول کافی جلد 4 صفحه 168

نظر دهید »
مقایسه زمان شاه و الان
ارسال شده در 13 بهمن 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, حرف دل, دانستنی ها, سیاسی

?زنگ عبرت
⚜مقایسه قابل تحسین امام جمعه محترم شهرستان قشم در مورد “درآمد و خرید یک کالا ” قبل و بعد از انقلاب اسلامی

در خطبه های نمازجمعه این هفته ??

۱۳۹۶/۱۱/۱۳
? علت اینکه جوانانیکه زمان شاه را ندیده‌اند گمان میکنند ارزانی بوده اینست که قدیمیها نرخهای زمان شاه را برای جوانان بیان میکنند ولی از درامدهای آن زمان صحبت نمیکنند تا جوانان با مقایسه‌ی این زمان با زمان شاه با یک محاسبه‌ی ساده متوجه شوند که چه زمانی قدرت خرید مردم بالاتر بوده‌است
♦️حالا جهت اطلاع جوانان به چند نمونه اشاره میکنیم:?
سال 49 که پیکان 18 هزارتومان بود حقوق یک کارمند در ماه 200 تک تومانی یعنی دو هزار ریال بود اگر میخواست پیکان بخرد باید حقوق 90 ماه یعنی 7 سال و نیمش را پرداخت میکرد و یا یک معلم که حقوقش 500 تک تومانی بود باید حقوق 36 ماهش را بابت خرید پیکانی که نه کولر داشت نه هیدرولیک بود و نه ترمزش ضد قفل بود پرداخت میکرد در حالی که امروز اگر کارمندی حقوقش حداقل 1 و نیم میلیون تومان باشد بخواهد پراید بخرد با پرداخت 13 ماه و نیم حقوقش صاحب پراید میشود
?زمان شاه یک حلب 4 و نیم کیلویی روغن نباتی 29 تک تومانی قیمت داشت و کارگری که مزد روزانه اش درسال ۵۴  ، 60 ریال بود تقریبا مزد 5 روزش را میبایست بابت یک حلب روغن 4 و نیم کیلویی پرداخت میکرد اما امروزه همان روغن 23 هزار تومان فروخته میشود و یک کارگر با کمتر از مزد یکروزش یک حلب روغن میخرد و با مزد 5 روزش قادرست 7 و نیم حلب روغن خریداری کند
♦️سال 54 مرغ منجمد کیلویی 105 ریال فروخته میشد و مزد کارگر  60 تا 70 ریال بود یعنی اگر یک کارگر تمام مزد روزش را میپرداخت نهایتاً 670 گرم مرغ خریداری میکرد در حالیکه امروزه یک کارگر با مزد روزانه‌اش حداقل 5 کیلو مرغ میخرد.
✔️کمی انصاف داشته باشیم

نظر دهید »
نخند
ارسال شده در 5 بهمن 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, حرف دل, خدا

کجاها نبایدخندید !
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب 

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری 

 

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند 
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده 

به دستان پدرت

به جارو کردن مادرت

به راننده ی چاق اتوبوس

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد

به راننده ی آژانسی که چرت می زند
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان
نخند که دنیا ارزشش را ندارد

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:

آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند

بار می برند.

بی خوابی می کشند.

کهنه می پوشند

جارو می زنند.

سرما و گرما را تحمل می کنند.

و گاهی خجالت هم می کشند
خیلی ساده 

هرگز به آدم هایی که تنها پشتیبانشان “خدا"ست، نخند

نظر دهید »
از دعا هیچی گیرم نیومد
ارسال شده در 2 بهمن 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, خدا, نماز

ﺍﺯ فردی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ دعا ﺑﻪ درگاه ﺧﺪﺍوند ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ .
ﺍﻣّـﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ..

ﺧﺸﻢ ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ، ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ، ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ .
 ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎلمان ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ با ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ، خیال ﺁﺳﻮﺩﻩ تری داریم.

نظر دهید »
شارژ گوشی بدون برق
ارسال شده در 7 دی 1396 توسط مائده در آموزشی, ترفند, کلیپ, جالب

​اگه جايي رفتين كه برق نداشت ولي ليمو  داشت, اينجوري گوشيتونو شارژ كنيد

نظر دهید »
زن است دیگر...
ارسال شده در 7 دی 1396 توسط مائده در طنز

????

نظر دهید »
دو ریالی مجانی
ارسال شده در 7 دی 1396 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر

شغل شما چیست؟
من دکتر «س. ص» متخصص اطفال هستم.

سال ها قبل، چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم؛

 کنار بانک دستفروشی بساط باتری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود. 

دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته.

 آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کرد. 

جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده؛ او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها «صلواتی» است! 

گفتم: یعنی چه؟

گفت: برای سلامتی خودت «صلوات» بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.

 (دو ریالی «صلواتی» موجود است)
باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم

 مراجعه کردند و به آنها هم دوریالی مجانی داد
گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟ 

با کمال سادگی گفت:

 ۲۰۰ تومان؛ که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم. 
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر برای پول دویدن و حرص زدن، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد

در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم ی یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. 
احساساتی شدم و دست کردم جیبم، ده تومان به طرف او گرفتم. 

آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: 

برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.

 این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف داشتم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.
به او گفتم : چه کاری می توانم بکنم؟

گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم.

  

گفت: آقای دکتر! شب های جمعه در مطب را باز کن

 و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر ثواب دارد! 
صورتش را بوسیدم و خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم.  

دگرگون شده بودم 

 ما کجا اینها کجا؟
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار

 مطبم نوشتند با این مضمون؛ 

«شبهای جمعه مریض صلواتی می پذیریم.» 
دوستان و آشنایان طعنه ام زدند

اما گفته های آن دستفروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی: 

«گفت باور نمی کردم که تو را 

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش…»

 

راستى یك سوال:

 «شغل شما چیه؟» 

برای بخشنده بودن، پول مهم نیست باید ببینیم چی داریم؟ 

گاهی با بخشیدن بک لبخند کوچک می تونیم بزرگترین بخشنده باشیم

«خدا» را فقط با «خم و راست شدن» و امتداد «والضالین» نمی توان شناخت.

 

«من» و «دنیا»، همدیگر را رنگ می کنیم

«من» با مداد سیاه، «دنیا» با مداد سفید

«من»، روزهاي او را.

«او» موهاي مرا
راستی شغل شما چیست؟

چه کاری در راه خدا میتوانید انجام بدهید؟

دریغ نکنید 

#دکتر_حسن_امینی_فرد

1 نظر »
نازنینم آدم
ارسال شده در 5 دی 1396 توسط مائده در عاشقانه, خدا

ﺣﻀــﺮﺕ آﺩﻡ ﻭﻗــتی ڪه ﺩﺍﺷــﺖ ﺍﺯ ﺑـﻬــﺸـﺖ ﺑﯿــﺮﻭﻥ ﻣﯿــﺮﻓـﺖ:

ﺧﺪﺍ بهــش ﮔﻔــﺖ: ﻧﺎﺯﻧـﯿﻨـﻢ ﺁﺩﻡ ، ﺑـﺎ ﺗــﻮ ﺭﺍﺯی ﺩﺍﺭﻡ …

ﺍﻧـﺪڪﯽ ﭘﯿﺸــﺘﺮ ﺁی….

ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍم و ﻧﺠﯿــﺐ ﺁﻣﺪ ﭘﯿــﺶ !!!…

ﺯﯾـﺮ ﭼــﺸﻤــی ﺑـه ﺧــﺪﺍ ﻣﯿﻨــﮕﺮﯾـﺴـﺖ …
 محـو لبخــﻨـﺪ ﻏــﻢ ﺁﻟــﻮﺩ ﺧــﺪﺍ ، ﺩﻝ ﺍﻧــﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾــﺴـﺖ !!…

ﮔﻔﺖ: ﻧﺎﺯﻧﯿـــﻨﻢ ﺁﺩﻡ …

ﻗﻄــﺮﻩ ﺍی ﺍﺷـک ﺯﭼــﺸـﻤﺎﻥ ﺧـﺪﺍﻭﻧﺪ چکـﯿـد …

یـاﺩ ﻣــﻦ ﺑـﺎﺵ ڪه ﺑــﺲ ﺗــﻨﻬــﺎﯾـﻢ

بــﻐـﺾ ﺁﺩﻡ ﺗــﺮکــﯿﺪ … 

ﮔـــﻮﻧـﻪ ﻫـﺎﯾـﺶ ﻟـﺮﺯﯾـــﺪ …
 به ﺧــﺪﺍ ﮔــﻔﺖ: ﻣــﻦ ﺑـه ﺍﻧـدازه ی گـﻞ ﻫﺎی بهشـﺖ … 

ﻣﻦ به ﺍﻧــﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻋـﺮﺵ … 

نه …. نه …. به ﺍﻧـﺪﺍﺯﻩ ﯼ

تنهـاییـت ﺍﯼ ﻫــﺴـتی ﻣــﻦ ، دوستـﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺁﺩﻡ ڪـﻮﻟــه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷــﺖ ….

ﺧﺴــﺘـه ﻭ ﺳﺨــﺖ ﻗــﺪﻡ ﺑﺮﻣـﯿــﺪﺍﺷـﺖ .. ﺭﺍﻫـی ﻇﻠــﻤﺖ ﭘﺮﺷــﻮﺭ ﺯﻣــﯿـﻦ ….
 زیر لـﺒﻬـاﯼ ﺧــﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨــﯿـﺪ … ﻧﺎﺯﻧﯿــﻨﻢ ﺁﺩﻡ ….

ﻧـه به ﺍﻧــﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨــﻬـﺎﯾـی ﻣــﻦ …. 

نه به انـﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔـﻠﻬـای بهشـت …. ڪه ﺑـه ﺍﻧــﺪﺍﺯﻩ یک ﺩﺍﻧــه ﯼ ﮔﻨـــﺪﻡ….

ﺗﻮ ﻓﻘـــﻂ یــﺎﺩﻡ ﺑــﺎﺵ …

1 نظر »
زلزله تهران
ارسال شده در 1 دی 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر

​درس شگفت انگیز زلزله کرج و تهران
⚠️ زلزله تقریبا” ده ثانیه احساس شد. اما میلیون ها نفر به خیابان ریختند. نیمه برهنه، با دست خالی، بدون سوئیچ ماشین، سند خانه، دسته چک و حتی مدارک شناسایی…
⚠️ میلیون ها نفر همه آن چیزهایی که یک عمر برای داشتن شان جنگیدند، عرق ریختند یا خون دیگران را در شیشه کردند را بدون لحظه ای درنگ رها کردند و فقط جان ناقابل را برداشتند و به خیابان زدند…
⚠️ میلیون ها زن طلاهای عزیزشان، چکمه هایی که روزها پاساژها را برای خریدن شان وجب کرده بودند، یخچالی که دوستش داشتند، دکوری که ده بار برای چه جور چیدنش با همسرشان جوری بحث کرده بودند انگار مهمترین اتفاق زندگی است، غذایی که برای پختنش از صبح زحمت کشیده بودند… را از یاد بردند و گریختند.
⚠️ میلیون ها نفر حتی یادشان رفت کی هستند؟ تا دقایقی پدر و مادر و همسر و فرزند و معشوقه از یادشان رفت. همه آن چیزهایی که یک روز با اطمینان می گفتند امکان نداره یه ثانیه از یادم بره!
⚠️ هیچکس به فکر این نبود که فلان لباس مارک، فلان کفش گران قیمتش را با خودش بردارد. 
⚠️ میلیون ها نفر فقط فرار کردند، از ترس فرو ریختن سقفی که برای خریدنش، برای اجاره کردنش، برای پرداخت قسط هایش روزها و شب ها زحمت کشیده بودند…. از ترس سقفی که بخشی از عمر و سلامتی شان را برای داشتنش حراج کرده بودند.
⚠️ آن چند دقیقه محشر بود. میزان شجاعت آدم ها، میزان عشق و وفاداری شان به خانواده، میزان ادعاهایشان حداقل به خودشان و اطرافیان شان ثابت شد.
⚠️ تلخ بود اما آن چند ثانیه را دوست دارم. برای اینکه هزاران بار در ذهنم با آن مواجه شده ام، اینکه تا دقیقه دیگر هیچکدام مان ممکن است نباشیم. اینکه مرگ به اندازه زندگی واقعیت دارد.
? درس عبرتی بود برای ما که عبرت نمی گیریم. مایی که بعد از آرام شدن نسبی اوضاع دوباره همان موجودی شدیم که بودیم!

1 نظر »
  • 1
  • ...
  • 21
  • 22
  • 23
  • ...
  • 24
  • ...
  • 25
  • 26
  • 27
  • ...
  • 28
  • ...
  • 29
  • 30
  • 31
  • ...
  • 72

موضوعات

  • همه
  • آشپزی
  • آموزشی
  • احکام
  • امام علی
    • جزوه درسی
  • ایران
  • بدون موضوع
  • تربیت کودک
  • ترفند
  • تلنگر
  • جالب
  • جزوه و نمونه سوال
  • حدیث
  • حرف دل
  • خانه داری
  • خدا
  • خلاقیت
  • داستان
  • داستان مبارزه با دشمنان خدا
  • دانستنی ها
  • دلنوشته
  • رمان عاشقانه ای برای تو
  • رمان نسل سوخته
  • روانشناسی
  • سیاسی
  • شبهه
  • شهدا
  • ضرب المثل
  • طنز
  • عاشقانه
  • فاطمه سلام الله علیها
  • قرآن کریم
  • قشم
  • قصه معراج پیامبراکرم
  • معما
  • مهدویت
  • نرم افزار
  • نماز
  • همسرداری
  • پاورپوینت
  • پزشکی
  • پندآموز
  • پژوهش
  • کلیپ

مطالب با رتبه بالا

  • من حجاب نمیخوام (5.00)
  • داستان قاضی مصری (5.00)
  • راه رسیدن به آرامش (5.00)
  • قشنگ حرف بزنیم (5.00)
  • زلزله تهران (5.00)
  • ماجرای همه چیزخواری چینی ها (5.00)
  • این متن را باید با طلا نوشت (5.00)
  • نازنینم آدم (5.00)
  • جزوه اصول 3 (5.00)
  • دو ریالی مجانی (5.00)
  • عدالت (5.00)
  • زندگی اسلایسی (5.00)
  • از عالم قبر چه خبر؟ (5.00)
  • یادمون باشه... (5.00)
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

جستجو

کاربران آنلاین

  • ترنم گل
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • بتول سادات بنیادی

آمار

  • امروز: 117
  • دیروز: 316
  • 7 روز قبل: 1086
  • 1 ماه قبل: 11213
  • کل بازدیدها: 240070

رتبه

    اوقات شرعی

    امروز: چهارشنبه 17 دی 1404
    اوقات شرعی به افق:
    • اذان صبح اذان صبح:
    • طلوع آفتاب طلوع آفتاب:
    • اذان ظهر اذان ظهر:
    • غروب آفتاب غروب آفتاب:
    • اذان مغرب اذان مغرب:
    • نیمه شب شرعی نیمه شب شرعی:
    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان