به نظرم یاد گرفتن این جملات و جرات استفادشون تو زندگی خیلی ارزشمنده:
1. بلد نیستم
2. اطلاع ندارم
3. به من ارتباطی نداره
4. نه!
به نظرم یاد گرفتن این جملات و جرات استفادشون تو زندگی خیلی ارزشمنده:
1. بلد نیستم
2. اطلاع ندارم
3. به من ارتباطی نداره
4. نه!
نیت خیر
یک روز یک دختر کوچک کنار یک کلیسای محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود، چون به شدت شلوغ بود.
همان طورکه از جلوی کشیش رد می شد، با گریه گفت:
"من میتونم به کانون شادی داخل کلیسا بیام!”
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود، بی اندازه خوشحال بود
و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای خواب نداشتند، فکر می کرد.
دو سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، بر اثر بیماری فوت کرد.
والدین او با همان کشیش خوش قلب تماس گرفتند، تا کار های کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حالی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند ، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده، پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بچگانه قشنگ نوشته شده بود:
“ااین پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است، برای اینکه کمی بزرگتر شود، تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند.”
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، به سرعت سمت کلیسا رفت و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او انگیزه افراد کلیسا را برانگیخت تا پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد.
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد ، آن را چاپ کرد، بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران دلار ارزش داشت.
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد، زمینش رابه قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.
اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند
و پولهای زیادی هم از دور و نزدیک به دست آنها می رسید .
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار شد!
اگر شما گذرتان به شهر فیلادلفیا خورد، به کلیسای
Temple Baptist Church
که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه
Temple University
که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو
( Good Samaritan Hospital )
و مرکز ” کانون شادی ” که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید.
مرکز ” کانون شادی ” به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روز های یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید، عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.
در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب ” گورستان الماس ها ” است، به چشم می خورد.
این یک داستان حقیقی بود که نشان می دهد كه اگر خداوند اراده كند، قادر است که چه کار هایی را با هزینه ای اندك ولی پشتوانه ای بزرگ مانند “قلب مهربان آن كودك” به انجام برساند.
لطفا، مراقب نیتهای خود باشید كه سرنوشتتان را رقم میزنند. ❤️
???
10نكته
١_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.
٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .
۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .
٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .
٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.
٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.
٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.
٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.
٩_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.
١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم .
اگر کريستوفر کلمب ازدواج کرده بود ممکن بود هيچگاه قاره امريکا را کشف نکند
چون بجاي برنامه ريزي و تمرکز در مورد يک چنين سفر ماجراجويانه اي
بايد وقتش را به جواب دادن به همسرش در مورد سوالات زير مي گذراند:
- کجا داري ميري؟
- با کي داري مي ري؟
- واسه چي مي ري؟
- چطوري مي ري؟
- کشف؟
-براي کشف چي مي ري؟
- چرا فقط تو مي ري؟
.
- تا تو برگردي من چيکار کنم؟!
- مي تونم منم باهات بيام؟!
-راستشو بگو توي کشتي زن هم دارين؟
- بده ليستو ببينم
- حالا کِي برمي گردي؟
- واسم چي مياري؟
.
- تو عمداً اين برنامه رو بدون من ريختي اينطور نيست؟!
- جواب منو بده؟
- منظورت از اين نقشه چيه؟
- نکنه مي خواي با کسي در بري؟
- چطور ازت خبر داشته باشم؟
- چه مي دونم تا اونجا چه غلطي مي کني؟
- راستي گفتي توي کشتي زن هم دارين؟!
.
- من اصلا نمي فهمم اين کشف درباره چيه؟
- مگه غير از تو آدم پيدا نمي شه؟
- تو هميشه اينجوري رفتار مي کني!
- خودتو واسه خود شيريني مي ندازي جلو؟!
- من هنوز نمي فهمم مگه چيز ديگه ايي هم براي کشف کردن مونده!
-چرا قلب شکسته ي منو کشف نمي کني؟
- اصلا من مي خوام باهات بيام!
- فقط بايد يه ماه صبر کني تا مامانم اينا از مسافرت بيان!
- واسه چي؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بيان!
- آخه مامانم اينا تا حالا جايي رو کشف نکردن
- راستي گفتي تو کشتي زن هم دارين؟
مگه از روی جنازه ی من رد شی بذارم بری
ﺑﻮﯼ ﮐﺘﻠﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ
ﺍﻏﻠﺐ ﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ. ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻨﺪﺍﻧﺶ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻗﺎﺏِ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ،
ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ «ﺁﺥﺟﻮﻥ، ﮐﺘﻠﺖ» من؛
ﭘﺎﺳﺦ «ﻋﻠﯿﮏ ﮐﺘﻠﺖ» ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﯿﺪﻡ!
ﭘﺎﺳﺨﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﺪﺕﻫﺎ ﻣﻔﻬﻮﻡ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩﻡ…
ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺩﯾﺲ، ﮔﻮﺟﻪﻓﺮﻧﮕﯽﻫﺎﯼ ﺧﺮﺩﺷﺪﻩ ﺗﻮﯼ
ﺑﺸﻘﺎﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﻟﻮﺍﺵ…
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﺮﺥﺷﺪﻥ ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺎﻕ، ﻭ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺳﻔﺮﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﺎﯼ ﺩﻫﺪ!
ﺍﺻﻸ ﮐﺘﻠﺖ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺳﺖ: ﺍﺯ ﻧﺤﻮﻩ ﺩﺭﺳﺖ
ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺑﮕﯿﺮ، ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﻣﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩﺍﺵ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺧﻮﺭﺩﻧﺶ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻲ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺘﻠﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺁﺩﻡ، ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺳﯿﺮ ﻧﻤﯽﺷﺪﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ…!
ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺪ ﻭ ﻗﺎﻣﺘﻢ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺍﺟﺎﻕ ﮔﺎﺯ
ﻣﯽﺭﺳﯿﺪ، ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺣﺮﮐﺖ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﻭ ﺻﺎﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﺨﺎﻟﻒ را ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ…
ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ «ﺟﻠﯿﺰ» ﺗﮑﻪ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﺑﻪ ﻣﻰﺍﻓﺘﺎﺩ ﻟﺬﺕ ﻣﯽﺑﺮﺩﻡ، ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﺪﺍ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺘﻠﺖ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﯾﯽ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﻣﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ؛ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﻠﺖ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﻮﺩ!
ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻤﻪ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﻟﭽﺴﺐ ﻭ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ…
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ، ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ، ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ، ﺗﻮﺷﻪ ﺭﺍﻩ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲﺍﻡ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻫﯽ ﻗﺮﻩﭼﻤﻦ ﯾﺎ ﺗﻮﯼ
ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻳﻲ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﻣﯽﺑﻠﻌﯿﺪﯾﻢ!
ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﯿﺐ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺥﺷﺪﻩ ﺩﺭﺷﺖ ﻭ ﮔﻮﺟﻪﻓﺮﻧﮕﯽﻫﺎﯼ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﺎﻥ ﻟﻮﺍﺵ ﻟﻄﯿﻒ ﮐﻨﺎﺭﺵ…
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ، ﺳﺎﻝﻫﺎ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﮐﺘﻠﺖ ﺧﻮﺏ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻡ.
ﻓﺮﻣﻮﻝﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯾﻢ ﻭﺍ ﻧﺮﻭﺩ، ﺳﻔﺖ ﻧﺸﻮﺩ، ﺷﻮﺭ ﯾﺎ ﺑﯽ ﻧﻤﮏ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺑﯽﻓﺎﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﯽﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ!
ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽ ﭘﺨﺘﻪ ﯾﺎ ﺧﺎﻡ ﯾﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ،
ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﮐﻤﺘﺮ ﯾﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ،
ﺁﺭﺩ ﻧﺨﻮﺩﭼﯽ ﯾﺎ ﻧﺸﺎﺳﺘﻪ ﺫﺭﺕ…
ﻫﯿﭻﮐﺪﺍﻡ ﻣﺆﺛﺮ نیست. ﻫﯿﭻ ﮐﺘﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺰﻩ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ…
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ، ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻰﮐﻨﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ!
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﻗﺎﻣﺘﺶ ﺧﻤﯿﺪﻩﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻟﺮﺯﺍﻥ…
ﻣﺪﺕﻫﺎﺳﺖ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺳﺎﻋﺖﻫﺎ ﭘﺎﯼ ﺍﺟﺎﻕ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﮐﺘﻠﺖ ﺳﺮﺥﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ…
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ ﺗﻮﻱ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﮐﺘﻠﺖ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ.
ﺍﻣﺎ… ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ، ﺑﭽﮕﯽﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﺰﻩ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺘﻠﺖ ﺩﺳﺖ ﭘﺨﺖ ﻣﺎﺩﺭ…
ﮐﺘﻠﺖ ﯾﮏ ﻏﺬﺍ ﻧﯿﺴﺖ، ﯾﮏ ﺷﯿﻮﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺘﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ، ﻣﺰﻩ ﮐﺘﻠﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ…
ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻫﻤﻪ آدم های روی زمین است
یک وقتی ما (حاج آقا قرائتی) در ستاد نماز نوشتیم
آقازادهها، دخترخانمها، شیرینترین نمازی که خواندید برای ما بنویسید.
یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله ما ریشسفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.
نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرینترین نمازی که خواندم این است.
گفت در اتوبوس داشتم میرفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب میکند یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفتم برویم به راننده بگوییم نگهدار، گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمیدارد، گفتم التماسش میکنیم، گفت نگه نمیدارد، گفتم تو به او بگو، گفت گفتم نگه نمیدارد، بنشین. حالا بعداً قضا میکنی.
دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش میکنم، پدر عصبانی شد، دختر گفت که آقاجان میشود امروز شما دخالت نکنی؟ امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم، گفت خوب هر غلطی میخواهی بکن.
میگفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد، زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون، دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو، شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت، قرآن یک آیه دارد میگوید کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها میگذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرینکاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمیخواهد بدهد.
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها میگذاریم.
شاگرد شوفر نگاه کرد دید دختر وسط اتوبوس نشسته دارد وضو میگیرد، گفت دختر چه میکنی؟
گفت آقا من وضو میگیرم ولی سعی میکنم آب به اتوبوس نچکد، میخواهم روی صندلی نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک خورده نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت عباس آقا، راننده، ببین این دارد وضو میگیرد، راننده هم همینطور که جاده را میدید در آینه هم دختر را میدید، هی جاده را میدید، آینه را میدید، جاده را میدید، آینه را میدید، مهر دختر در دل راننده هم نشست، گفت دختر عزیزم میخواهی نماز بخوانی؟
من میایستم، ماشین را کشید کنار گفت نماز بخوان آقاجان، آفرین، چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه میگویی وایسا او برای یک سیخ کباب میایستد، برای نماز جامعه نمیایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.
دختر میگفت وقتی اتوبوس ایستاد من پیاده شدم و شروع کردم الله اکبر، یک مرتبه اتوبوسیها نگاه کردند او گفت من هم نخواندم، من هم نخواندم، او گفت ببین چه دختر باهمتی، چه غیرتی، چه همتی، چه ارادهای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت حجت است، خواهند گفت این دختر اراده کرد ماشین ایستاد، میگفت یکی یکی آنهایی هم که نخوانده بودند ایستادند، گفت یک مرتبه دیدم پشت سرم یک مشت دارند نماز میخوانند.
گفت شیرینترین نماز من این بود که دیدم لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد، منِ بچه یازده ساله هم میتوانم در فضای خودم امام باشم.
⭕یادتونه روحانی میگفت :
🔸چرا یه عده کم سواد میان انتقاد می کنن؟!
🔹برجام یعنی عزت؟!
✅یادتونه در مورد منتقدانش میگفت :
🔸یه عده شعار میدن ولی در اصل بز دل سیاسی هستن؟!
🔹برجام افتاب تابانه؟!
🔸ابر گذرانه؟!
⭕یادتونه گفت ، با کد خدا بستن ، راحت تره؟!
یادتونه گفت : به جهنمممممم؟؟؟؟!!!
⭕یادتونه خودش و آقای گادفادر ، به منتقدین میگفتن ، تند رو ؟! دلواپس؟ کم سواد؟ بی شناسنامه؟! کلاغ؟! و …..
⭕یادتونه روزنامه هاشون مدام جلیلی و نماینده های منتقد برجام رو مثل رسایی و زاکانی و زارعی و … ، مدام می کوبیدن؟!
⭕یادتونه موقع تصویب برجام یه عده ریختن توو خیابون و رقصیدن؟!:)
⭕یادتونه شعار میدادن: بدون هیچ دلیلی ، خاک تو سر جلیلی؟!:)
⭕یادتونه چقدر سریع ، تاسیسات هسته ای جمع اوری کردیم و یادتونه اون بتن ریزی احمقانه رو ؟!:(
⭕اشک های ارمیتا رو یادتونه؟!:’(
⭕خون دادن احمدی روشن رو یادتون؟!:’(
⭕تیکه تیکه شدن ، علی محمدی رو یادتونه؟!:’(
⭕قدم زدن های ظریف رو با جان کری یادتونه؟!
⭕یادتونا دولتی ها با امریکایی ها لاو میترکوندند ، از اون طرف سر منتقدین چه فریاد هایی میزدن؟!
✅گاو بندی های آقای لاریجانی رو برای دور زدن منتقدین یادتونه؟!
⭕یادتونه نذاشتن ، فیلم کامل جلسه ی بررسی برجام و پیش بینی های جلیلی از عدم لغو تحریم ها پخش بشه؟!
⭕جایزه های قهرمان دیپلماسی رو یادتونه؟!
⭕یادتونه خیانتکاران نفوذ های جاسوسان وظن فروشان 💂🏻🕵🏼♀
⭕یادتونه نیروهای فتنه گر منافق😎
⭕یادتونه واسه ظریف ، سردیس درست کردن؟!:)
⭕یادتونه آقا گفت : کلید حل مشکلات در لوزان و ژنو و نیویورک نیست؟!
⭕یادتونه اقا گفت : انقدر چشمتون به دست دشمن نباشه،که کی تحریم برمیداره و کی تحریم میذاره،، به درک….؟!
🔸برید به تولید داخل و حل مسایل داخلی بپردازید ؟!
⭕یادتونه:چقدر رهبری در مورد سهل اندیشی و اعتماد بی جا به امریکا صحبت کرد؟!
⭕یادتونه اقا به برجام گفت : خسارت محض؟!
⭕شروط رهبری رو یادتونه؟! همونایی که دولت رعایتشون نکرد؟!
⭕یادتونه چقدر به منتقدین برجام توهین شد؟!
⭕خلاصه اینکه یادتونه ما برجام رو 20 دقیقه ای تصویب کردیم 😵
⭕یادتونه اونا هم تحریم ها رو 20 دقیقه ای تمدید کردند..
الان هم که کلا زدن زیر برجامتون…
چی شد آقای روحانی…
اینو چی میگی آقای روحانی…
👇👇👇پس باز هم میگیم 👇👇👇
دیدید حق با دلواپسان بود…
هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام “خرمالو” آشنا شدم…
نامبرده را شکافته و چشیدم…
شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند..
در نهایت ؛
تجربه تلخ اولین کام از خرمالو،باعث شد که من سی سال این گردالی سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم.
با اصرار فراوان همسرم،دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در سی و هشت سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم…
خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در “صدر مصطبه” بنشانم…
یک تجربه ی تلخ در هشت سالگی،باعث شد که سی سال از همه خرمالو ها متنفر باشم…
اولین تجربه های کودکی،شالوده ی ما را می سازند…
چه بسیارند باورها،هنجارها و اعتقاداتی که به خاطر ؛
تجربه طعم"گس” آن ها در کودکی،هنوز منفور ما هستند.
مواظب تجربه های گس فرزندان مون باشیم و آگاهشون کنیم
میخوام یه اعتراف بکنم!
من چند سال پیش دیوانهوار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد و پونزده سال از خودم بزرگتر بود،اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه میاومد تا ازش پیانو یاد بگیره.
ازقضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من،مجبور بود زنگ خونۀ ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسه ش باز میکردم، اونم می گفت:«ممنون عزیزم!»لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم.
پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ«دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد و اون خوشبختانه این قدر بیاستعداد بود که نتونه آهنگ رو یاد بگیره،به هر حال تمرین به بیاستعدادی چربید و اون کم کم داشت آهنگ رو یاد میگرفت.
اما پشت دیوار،حال و روز من چندان تعریفی نداشت،چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه قو رو یاد بده و بعد از اون دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگها نخواهد بود!
واسه همین همۀ هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام،یواشکی چند صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتم شون سر جاش.
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود.
روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن«دریاچۀ قو»شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن،پیرزنه فقط جیغ میکشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت میلرزید تنها کسی که این وسط لذت می برد،من بودم،چون می دونستم پیرزنه هوش و حواس درست و حسابی نداره که بفهمه نتها دستکاری شدن.
همهچی داشت خوب پیش میرفت،هر روز صدای زنگ،هر روز«ممنونم عزیزم»و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مُرد،فکر کنم دق کرد!بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم،ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تک نوازی پیانو گذاشته
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همۀ آهنگ ها رو هم با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر.یکهو دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه،تن خودمم داشت میلرزید؛دریاچۀ قو رو به مضحکی هر، چه تمومتر با نتهای قلابی من اجرا کرد،وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویقش می کردن،از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم اون آهنگ دریاچه قو نبود!اسمش شده بود«وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود»
👤روزبه معین
1396/07/27

مدیر اداره کل فرهنگی-تربیتی از تمدید مرحله اول مسابقه سیر مطالعاتی تابستان و پائیز 96 خبر داد .
مدیر اداره کل فرهنگی –تربیتی در این مورد گفت : با توجه به اهمیت مطالعه و تاکیدآیات قرآن و ائمه معصومین (علیهم السلام) بر این امر ،سیر های مطالعاتی با اهداف تربیتی –اخلاقی برای بهره وری ،کلیه مشمولین حوزه های علمیه خواهران ادامه می یابد .
وی در ادامه افزود :ضمن تقدیر از تلاش های مجدانه مدیران و معاونان محترم فرهنگی استان ها و مدارس علمیه در ترغیب طلاب و کادر مدارس جهت حضورحداکثری در مرحله اول و بنا بر درخواست های مکرر معاونان محترم فرهنگی استانها و مدارس مرحله اول مسابقه مذکور تاروز 10/8/96 تمدید می گردد.
مسئول اداره کتابخوانی و نشریات نیز پیرامون تمدید مرحله اول مسابقه سیر (تابستان و پاییز96) گفت: با توجه به تمدید مسابقه سیر مطالعاتی پاییز و تابستان (96)، انتظار می رود داوطلبانی که تا کنون موفق به شرکت در مرحله اول نشده اند ، بتوانند در آزمون های مورد علاقه خود شرکت نموده و از جوایز مادی و معنوی آن بهره مند گردند .
دکتر میر علی ملک در ادامه بیان نمود :با توجه به عدم امکان تمدید مرحله اول مسابقات مذکور ،معاونان محترم فرهنگی استانها و مدارس باید در زمان باقی مانده ، طلاب و اساتید را جهت حضور در مسابقات برخط( آنلاین) و در صورت عدم امکان حضور(به علت جدید الورود بودن یا تابعیت و…) در مسابقات حضوری ترغیب نمایند.
وی در ادامه افزود : امیدواریم که با گسترش این نوع فعالیت ها در بین طلاب بتوانیم نسبت به امور تربیتی و اخلاقی آنان گام های موثرتری برداریم .