مائده

 خانه تماس  ورود
زندگی اسلایسی
ارسال شده در 17 مهر 1397 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, حرف دل, دلنوشته

​? فریب زندگی اسلایسی را نخوریم

یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته: اگر می‌خواهید گاز بگیرید برید ته صف!
صدها نفر برای این پاهای بامزه غش و ضعف رفته‌اند. چند نفر نوشته‌اند همین فردا میرم «شوور»! می‌کنم، دو_سه نفر نوشته‌اند اصلاً من به عشق همین پاها میخوام بچه‌دار شم و…
مردی روی نوک کوهی ایستاده و دست‌هایش را باز کرده و نوشته: زندگی یعنی فتح قله‌ها!
زنی در اینستاگرام عکسی از قرمه‌سبزی که پخته منتشر کرده و نوشته: هرکی هرچی دلش میخواد بگه. من عاشق اینم که برای همسرم قرمه‌سبزی بپزم، اونم بیاد بشینه موهامو ببافه. 
دهها نفر نوشته‌اند: آره خوشبختی یعنی همین! خوشبختید شما… حسودیم شد… خوش به حال جفت‌تون… دلم برای خودم سوخت و …
مردی عکسی از سوئیچ ماشینی که خریده را منتشر کرده و نوشته «بالاخره خریدمش». جماعتی لایک کرده‌اند که خوش به حالت و مبارکه و…
اینها همه بُرش‌هایی از زندگی هستند نه تمام آن. زندگی اسلایسی! آن بخش از زندگی که دست‌چین می‌کنیم و به‌واسطه‌ی شبکه‌های مجازی به دیگران اجازه می‌دهیم آن را ببینید و بسیاری بر اساس همین «اسلایس» ما را قضاوت می‌کنند.
بسیاری از آنها که برای آن پاهای تپل دوست‌داشتنی غش و ضعف می‌روند اگر همان کودک را به آنها بدهید که ساعت سه نصفه شب بیدار می‌شود، زار می‌زند، نمی‌خوابد، پوشکش نیاز به تعویض دارد، شیر می‌خواهد، خواب را از آدم می‌گیرد و… بعید است هنوز فقط به خاطر گاز گرفتن پاهایش به او وفادار بمانند و کماکان بچه بخواهند. کودک فقط گاز گرفتن نمی‌خواهد، احساس مسئولیت و مراقبت دائمی هم می‌خواهد. می‌توانید؟
این تصور که زندگی مشترک فقط آن لحظه است که بوی خوش قرمه‌سبزی در فضای خانه می‌پیچد یا مرد می‌نشیند به بافتن گیسوی زن، یک فانتزی زیباست اما وقتی عملی نمی‌شود بسیاری از همسران احساس ناکامی می‌کنند که پس چرا زن من قرمه‌سبزی نمی‌پزد؟ یا چون همسرم موهام رو نمی‌بافه پس دوستم نداره!
مردی که خسته از جدال در یک زندگی بی‌رحمانه به خانه می‌آید و هنوز ذهنش درگیر پرخاش رئیس و ضرر و زیان ناشی از معامله و ترافیک کُشنده و بی‌ثباتی بازار و … است دل و دماغی برایش نمی‌ماند که شب‌هنگام وقتی می‌رسد بنشیند به بافتن گیسو!
البته که اگر این کار را بکند عجب مرد نیکویی است اما اگر هم حال و حوصله‌اش را نداشته‌ باشد دلیل بر فقدان عشق و دوست نداشتن همسر نیست. آن یک عکس که دیده‌اید هم نشان خوشبختی تمام‌وقت آن زوج نیست. فقط یک بُرش دست‌چین‌شده از یک زندگی است. یک اسلایس!
فتح قله‌ها لذت‌بخش است اما قبل از آنکه کسی روی نوک‌ کوهی فاتحانه عکس یادگاری بگیرد، باید رنج بالا رفتن از آن را به جان بخرد. عرق‌ ریختن، زمین‌ خوردن، تحمل سرما و گرما، تاول زدن پا و… آن عکس فقط یک بُرش است. فقط یک اسلایس لذتبخش!
مردی که عکسی از سوئیچ ماشینش را به اشتراک گذاشته هم دشواری خریدن آن را که علنی نکرده. غبطه‌ خوردن به آن لحظه گرچه واکنشی طبیعی است اما شاید اگر رنج رسیدن به این موفقیت را می‌دانستیم هرگز غبطه نمی‌خوردیم. این تنها یک بُرش از زندگی مرد است. یک اسلایس، نه تمام آن.
خلایق حق دارند هر اسلایسی از زندگی‌شان که دوست‌ دارند را به نمایش بگذارند اما ما حق نداریم آن یک اسلایس را «تمام» زندگی‌شان فرض کنیم، دست به مقایسه‌اش با زندگی خودمان بزنیم و احساس ناکامی کنیم. 
زندگی اسلایسی می‌تواند آفت آرامش‌مان باشد اگر باور نکنیم که بسیاری از عکس‌هایی که می‌بینیم و حرف‌هایی که می‌شنویم تنها بُرش‌هایی گزینش‌شده‌اند، نه تمام آن!

? احسان محمدی

5 نظر »
آیا من دزدم?
ارسال شده در 30 شهریور 1397 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر

​#کاسب‌ها‌بخوانند

✏️زمانی که در غرب بودم دو رخداد برایم پیش آمد که من را دگرگون کرد
?رخداد اول
زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود، و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم ۳۰۹ پوند بود، در صورتی که خرد نداشته و من مبلغ ۳۱۰ پوند را پرداخت نمودم، امتحانات خود را دادم و بعد از گذشت زمان در حالی که به کشورم سودان برگشته بودم ….. 

در آن هنگام نامه ای دریافت نمودم که از ایرلند برایم ارسال شده بود. در آن نامه آمده بود که

(شما در پرداخت هزینه های امتحان اشتباه کردید و به جای مبلغ ۳۰۹ پوند ، ۳۱۰ پوند پرداخت کردید، و این چکی که به همراه این نامه برای شما ارسال شده به ارزش یک پوند می باشد … ما بیش از حق خودمان دریافت نمی کنیم).

جالب اینجاست که ارزش آن پاکت نامه و نامه ای که در آن تایپ شده بود خود بیش از مبلغ ۱ پوند بود!!!!! 
?رخداد دوم:
او می گوید که من اکثر اوقات که در مسیر دانشگاه و خانه تردد میکردم، از بقالی که تو مسیرم بود و خانمی در آن فروشنده بود کاکائو به قیمت ۱۸ بینس میخردم و به مسیر خودم ادامه می دادم .

در یکی از روزها …  قیمت جدیدی  برای همان نوع از کاکائو که بر روی آن ۲۰ بینس نوشته بود در قفسه دیگر قرار داد.

برای من جای تعجب داشت و از او پرسیدم آیا فرقی بین این دو رقم جنس وجود دارد؟

در پاسخ ، به من گفت :

 نه، همان نوع و همان کیفیت است !!

پس دلیل چیست؟!!!

چرا قیمت کاکائو در قفسه ای ۱۸ و در دیگری به قیمت ۲۰ به فروش می رسد؟؟!!

در پاسخ به من گفت :

به تازگی در کشور نیجریه، که کاکائو برای ما صادر میکرد اتفاق جدیدی رخ داده که همراه با افزایش قیمت کاکائو برای ما بود و این جنس جدید قیمت فروش اش ۲۰ بینس و قبلی ۱۸ بینس است.
به او گفتم با این وضعیت کسی از شما جنس جدید خرید نمی کند تا زمانی که جنس قبل کامل به فروش نرود. 

او گفت: بله، من آن را می دانم

من به او گفتم: بیا یه کاری بکن همه جنس ها را قاطی کن و با قیمت جدید بفروش با این کار کسی نمی تواند متوجه شود و جنس قدیم از جنس جدید تشخیص دهد.

در پاسخ؛ در گوشی به من گفت ؛ مگه شما یک دزدی ؟؟؟؟
شگفت زده شدم از آنچه او به من گفت و مسیر خودم را پیش گرفتم و رفتم؛ در حالی که همیشه این سوأل در گوش من تکرار می شود و ذهن مرا در گیر کرده است که : 

آیا من دزدم ؟؟!!!

نظر دهید »
عزاداری روز عاشورا در قشم
ارسال شده در 29 شهریور 1397 توسط مائده در قشم

عاشورا قشم نظر دهید »
داستان واقعی
ارسال شده در 25 مرداد 1397 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر

✏️خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم وارد کلاس شد و طبق معمول به بچه ها گفت: همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد.

البته او دروغ می گفت و چنين چيزى نشدنی بود خصوصاً اين که پسری در کلاس بود به نام تدى استوارد که چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف میپوشید، با ديگر بچه ها نمی جوشيد و به درس هم نمیخواند.

او دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از او ناراضى بود و سرانجام هم او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
?معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد “رضايت کامل”

?معلّم کلاس دوم او نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى مادرش دچار مشکل روحى است.

?معلّم کلاس سوم او نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

?معلّم کلاس چهارم تدى نوشته بود: تدى درس را رها کرده و دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و بسیار ناراحت شد.

تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و بد شکل بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.بچه هاى کلاس خندیدند امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از دستبند کرد.

سپس آن را به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون آمد و به او گفت: خانم، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن و علوم، به آموزش “زندگي” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى فعال شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و حالا تدى محبوبترين دانش آموزش بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون نامه ای از تدى دريافت کرد که نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
۶ سال بعد، نامه ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود: دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام

۴ سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد

همان سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او از خانم تامپسون خواست در مراسم عروسى به عنوان مادرش حضور یابد
خانم تامپسون دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطر که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى خانم تامپسون را ديد او را در آغوش گرفت و گفت: از شما متشکرم به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم

از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم.
خانم تامپسون با گریه گفت :تو اشتباه مي کنى اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم.من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

تدی  استودارد اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

نظر دهید »
عدالت
ارسال شده در 2 مرداد 1397 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, تربیت کودک

​?مردی يه ساندويچ براے دوتا پسر ڪوچيڪش گرفت؛گذاشت روی ميز،

 

?به اولی گفت: “تو نصف ڪن!”

و به دومی گفت:  “و تو انتخاب ڪن!”
?مات و مبهوت نحوه ی تربيت وعدالت اين مرد شدم!!
?يعنی اگه اولى يه وقت عمدا نامساوى نصف ڪنه، دومى حق داشته باشه ڪه اول انتخاب ڪنه!
❇️این جوری عدالت رو یاد بچه هامون بدیم، نه با صرفا شعار عدالتخواهی!!

1 نظر »
تاجر و ماهیگیر
ارسال شده در 2 مرداد 1397 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر

​یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟ مكزیكى: مدت خیلى كمى ! آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه ! آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟ مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم! با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! مكزیكى: خب! بعدش چى؟ آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى… بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى… این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكوسیتى! بعدش لس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك… اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى …

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟ آمریكایى: پانزده تا بیست سال ! مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟ آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!


مکزیکی نگاهی به مرد آمریکایی کرد و گفت :خب من الانم که دارم همینکارو میکنم!!!

نظر دهید »
خسیس یا بخشنده
ارسال شده در 31 تیر 1397 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر

✏️روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یكی از آن دو به دیگری گفت:طبق حسابی كه كردیم من یك دینار به تو بدهكار هستم.
? بازرگان دیگر گفت:اشتباه می كنی!تو یك و نیم دینار به من بدهكار هستی؟ آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا كردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جایش ماند.
?هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته شد وگفت:بسیار خوب!تو درست می گویی! یك روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یك و نیم دینار به بازرگان دوم داد.
 ?بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چی شد؟

 بازرگان ،ده دینار به شاگرد همكارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت :مگر تو دیوانه ای پسر؟! كسی كه به خاطر نیم دینار ،یك روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟! 
?شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.

?آن مرد خیلی تعجب كرد و در پی همكارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: آخر تو كه به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا كردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟! 
?بازرگان دومی پاسخ داد:تعجب نكن دوست من، اگر كسی در وقت معامله نیم دینار زیان كند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان كرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حكم می كند كه هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد،اما اگر كسی در موقع بخشش و كمك به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از كمك كردن خود داری كند نشان داده كه پست فطرت و خسیس است. 
?پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان كنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.
✏️عنصرالمعالی

?خسیس یا بخشنده

?قابوسنامه

نظر دهید »
وام فوری
ارسال شده در 31 تیر 1397 توسط مائده در داستان

مردی شیک‌پوش داخل بانکی در منهتن نیویورک شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را دارد و به همین دلیل به یک وام فوری به مبلغ ۵۰۰۰ دلار نیاز دارد.

 کارشناس نگاهی به لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه دارد

مرد هم سریع کلید و مدارک ماشین فراری جدیدش را که دقیقاً جلوی در بانک پارک کرده بود به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مدارک موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته.

کارمند بانک سریع کلید ماشین گران‌ قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک انتقال داد.

مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت

 و ۵۰۰۰ دلاررا به همراه ۱۵ دلار بهره پرداخت کرد.

 کارشناس رو به مرد کرد و گفت: «ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید. ولی فقط من یک سوال برایم باقی مانده که با این همه ثروت، چرا به خودتان زحمت دادید که ۵۰۰۰ دلار از ما وام بگیرید؟»

مسافر نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: «تو فقط به من بگو کجای نیویورک می‌توانم ماشین ۲۵۰،۰۰۰ دلاری را برای دو هفته با اطمینان خاطر و با فقط پانزده دلار پارک کنم!

نظر دهید »
آشپزی مادرانه
ارسال شده در 30 تیر 1397 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, همسرداری, آشپزی

همسرم خیلی بد غذاست. ولی از همون اول مهر تأیید زد به آشپزی من. تو این سالها هم کم و بیش همه جا از دستپختم تعریف میکرد. فقط گاهی رو بعضی غذاها پیشنهاد میداد یک کم آبدارتر درستشون کنم. با اونکه اصولا غذای خشک رو ترجیح میداد.

بعداز چندسال که جمعه ها خونه پدرشوهر مهمان میشدیم، امسال که مادرشوهرم کمی کسالت داشت ناهار درست میکردم و میرفتیم خونه شون و دور هم بودیم. یک بار که داشتم ناهار رو آماده میکردم همسرم گفت: “میشه یک کم آبکی تر درست کنی خورشت رو؟ آخه مامان اینطوری درست میکرد برامون.”

من هم که برام فرقی نداشت به خواسته ش عمل کردم. وقتی ظهر خونه پدرشوهرم داشتم غذا رو گرم میکردم به مادرشوهرم گفتم: “حسین گفت شما این مدلی دوست دارین.”

لبخندی به صورت مهربان مادرشوهرم نشست و گفت: “الآن که دو نفر شدیم، مثل قدیما، دیگه آبکی دوست نداریم. این مدل مال زمانی بود که شکم پنج تا بچه قد و نیم قد رو باید با یک حقوق کارمندی پدرشون سیر میکردم.”

 لبخندش همچنان رو صورتش نشسته بود و ادامه داد. “مادر بودن سخته… مادر که باشی باید مدیر باشی. جوری امورات خونه رو بچرخونی که کسی بهش برنخوره و همه راضی باشن، کاری کنی که همیشه اوضاع مرتب بنظر برسه.”
حرفهاش بدجور به دلم نشست و من داشتم فکر میکردم خورشتهای آبکی دوران مجردی همسرم به قدری لذیذ بوده که الآن هم گاهی هوس میکنه و هنوز نمیدونه دلیل آبکی بودن اونها چیه و بهش به چشم نوعی طبخ نگاه میکنه که من اسمش رو گذاشتم “آشپزی مادرانه”

نظر دهید »
سؤالات تلخ...
ارسال شده در 27 تیر 1397 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, حرف دل, دلنوشته

پرسيدن سؤالات تلخ ممنوع!

تا به حال شده است که با یک پرسش نامربوط از دهان یک آشنای دور یا حتی نزدیک، انقدر غمگین شوی که نتوانی تا چند دقیقه خودت را جمع و جور کنی؟!

راستی چرا مردم از هم اینهمه سئوال می پرسند؟

چرا مثلا می پرسند: روی صورتت جوش در آورده ای؟

چرا اینهمه لاغر شده ای؟

رنگت چرا این همه پریده؟!

اینها سئوال های تلخ خالی کننده ای هستند…

و بدتر از اینها اینکه بپرسی

فلانی کجاست؟ چند تا بچه داری؟ چرا بچه دار نشدی؟ چرا بچه ات اینهمه چاق است؟ چرا خانه ات این همه قدیمی است؟ خانه قدیمت بهتر نبود؟

چرا از یکدیگر سئوال هایی می کنیم که ممکن است هم را مجروح کنیم؟!

چرا از هم نمی پرسیم که این روسری چه قدر به تو می آید از کجا خریدی اش…

یا چرا به هم نمی گوییم چه قدر چشمانت برق می زند…

چه قدر این رنگ مو به تو می آید… 

چه قدر در کنارت از گذشته آرام ترم….

چه قدر دلتنگ بوده ام و چه خوب که بعد از این همه وقت دوباره دیدمت…

به موهای سفیدی که از حاشیه روسری دوستمان بیرون آمده چه کار داریم…

اگر بخواهد خودش درباره اش با ما حرف می زند…

به لکی که پیشانی اش بر داشته…

به لایه های چربی ای که ممکن است بر بدنش افزوده شده باشد…

یا به چین و چروک های صورتش…

این عبارت، چه قدر عبارت بی رحمانه ست و بی رحمانه تر اینکه از زبان یک دوست شنیده شود:

چه قدر خراب شده ای!!!

خراب شده ای یعنی چه؟!

یعنی اتفاقی ناگواری خستگی هایی بیشمار بر پشت و شانه های دوستمان، آشنایمان یا عزیزمان وارد آمده است و حالا که ما بعد مدت ها او را دیده ایم با گفتن این عبارت باید حتما به او بفهمانیم که تو خراب شده ای و من این را از پوستت، از صورتت، از لاغری ات و از گودی پای چشمانت فهمیده ام!! و من پتک محکم تری بر سرت فرو خواهم آورد تا تو خراب تر ازین که هستی شوی…

اصلا چرا از هم سئوال می کنیم. چرا می پرسیم: این مدت که نبودی کجا بودی؟

یا چرا با طعنه می گوییم این همه مدت با کی بودی که یاد ما نمی کردی…

چرا کلمات و جملاتمان را نمی سنجیم!

ممکن است واقعا کسی با یک جمله ی ساده ما زخمی تر از آنچه هست شود…

اصلا به ما چه مربوط که دوستمان چرا ماشینش را فروخته!

چرا بچه هایش را به فلان مدرسه گذاشته!

چرا خانه اش را عوض کرده!

چرا از کارش بیرون آمده است!

مگر نه اینکه اگر خودش بخواهد به ما خواهد گفت… کمی درنگ کنیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای عجولانه نیازاریم.

بگذاریم دوستمان نفسی تازه کند…

بگذاریم آشنایمان در کنارمان یک فنجان چای بنوشد بدون نگرانی، بدون دلهره، بدون اندوه…

او را به یاد لکه های صورتش، کج بودن قدم هایش و خالی های اطرافش نیاندازیم!

قطعا چیزهایی از زندگی اش کاسته شده است که حالا سعی می کند با ارتباط، با سلام های دوباره آنها را التیام دهد.

از کسی سراغ کسی از متعلقات غایبش را نپرسیم…

اگر باشد…

اگر هنوز در محدوده زندگی اش حاضر باشد، خودش یا نامش به میان خواهد آمد.

کمی صبور باشیم…

کمی صبور در ابتدای دیدارها، وهمدیگر را با سئوالهای تاریک و غمگین کننده نیازاریم!
#دکتر_احمد_حلت

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 21
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 25
  • ...
  • 26
  • 27
  • 28
  • ...
  • 72

موضوعات

  • همه
  • آشپزی
  • آموزشی
  • احکام
  • امام علی
    • جزوه درسی
  • ایران
  • بدون موضوع
  • تربیت کودک
  • ترفند
  • تلنگر
  • جالب
  • جزوه و نمونه سوال
  • حدیث
  • حرف دل
  • خانه داری
  • خدا
  • خلاقیت
  • داستان
  • داستان مبارزه با دشمنان خدا
  • دانستنی ها
  • دلنوشته
  • رمان عاشقانه ای برای تو
  • رمان نسل سوخته
  • روانشناسی
  • سیاسی
  • شبهه
  • شهدا
  • ضرب المثل
  • طنز
  • عاشقانه
  • فاطمه سلام الله علیها
  • قرآن کریم
  • قشم
  • قصه معراج پیامبراکرم
  • معما
  • مهدویت
  • نرم افزار
  • نماز
  • همسرداری
  • پاورپوینت
  • پزشکی
  • پندآموز
  • پژوهش
  • کلیپ

مطالب با رتبه بالا

  • داستان قاضی مصری (5.00)
  • راه رسیدن به آرامش (5.00)
  • قشنگ حرف بزنیم (5.00)
  • زلزله تهران (5.00)
  • ماجرای همه چیزخواری چینی ها (5.00)
  • این متن را باید با طلا نوشت (5.00)
  • نازنینم آدم (5.00)
  • جزوه اصول 3 (5.00)
  • دو ریالی مجانی (5.00)
  • عدالت (5.00)
  • زندگی اسلایسی (5.00)
  • از عالم قبر چه خبر؟ (5.00)
  • یادمون باشه... (5.00)
  • دنیا بدون آدماش (5.00)
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

جستجو

کاربران آنلاین

  • نورفشان
  • avije danesh

آمار

  • امروز: 15
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 770
  • 1 ماه قبل: 10897
  • کل بازدیدها: 239754

رتبه

    اوقات شرعی

    امروز: چهارشنبه 17 دی 1404
    اوقات شرعی به افق:
    • اذان صبح اذان صبح:
    • طلوع آفتاب طلوع آفتاب:
    • اذان ظهر اذان ظهر:
    • غروب آفتاب غروب آفتاب:
    • اذان مغرب اذان مغرب:
    • نیمه شب شرعی نیمه شب شرعی:
    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان