?حتما بخوانید
چرا می گوییم “بزنم به تخته"،
نمی گوییم “ماشاءالله"⁉️
یکی از دوستان نقل میکرد که یک روز با یکی از دوستان انگلیسی خود چت میکردم بهش گفتم: کار تو خیلی عالی بود.
بهم گفت: بزنم به تخته (Touch wood)
سپس گفت: شما مسلمونها حتما به جای این اصطلاح چیزی دارید
من گفتم: ماهم همین را استفاده میکنیم
رفیقم خیلی تعجب کرد وگفت: عجب…‼️
بهش گفتم چه چیز عحیبی بود؟!
اون گفت: ما منظورمان از تخته همان تخته #صلیب است که شر خون آشامان و پلیدی را از ما دور میکند…!!
تازه فهمیدم که سالهاست که ما به صلیب پناه میبریم از چشم شور‼️
ما نادانسته بجای اینکه با گفتن: ماشاءالله ٬ به خداوند پناه ببریم به چوب وتخته صلیب پناه میبردیم.!?
ای کاش اصل هرکلمه را قبل از اینکه به زبان بیاوریم بشناسیم.
تا بحال اگر نادانسته میگفتیم اشکالی نداره چون نمیدونستیم.
اما از این به بعد این کلمه را بکار نبریم.
چون ما مسلمانیم.
? بسم الله، ماشاءالله، ولا حول ولا قوة الابالله/
از امام رضا علیه پرسیدند آیا #چشم_زخم واقعیت دارد؟ ایشان فرمودند:آری ،هرگاه تو را چشم زنند،کف دستت را مقابل صورتت ?قرار دِه و سوره حمد و قل هو الله احد و معوذتین[سوره فلق و ناس] را قرائت کن و هر دو کف را به صورتت بکش، خداوند تو را از گزند آن حفظ می کند.
?(مکارم الاخلاق ص 474)
به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ یکی از مورخین و تاریخ نگاران بزرگ بشریت، پروردگار عالم و کتاب مقدس قرآن کریم است که با بیان روایت های مختلف، تاریخ اسلام را ورق می زند.
اهمیت پوشش زن در سیره ابراهیم (ع)
حضرت ابراهیم (ع) در مسیر هجرت همراه ساره و لوط (ع) عبور میکردند. حضرت ابراهیم (ع) برای حفظ ناموس خود «ساره» از نگاه چشمهای گناه کار، صندوقی ساخته بود و ساره را در آن قرار داد. هنگامی که به مرز ایالت مصر رسیدند، حاکم مصر به نام «عزاره» در مرز ایالت مصر مأموران گمرک را گماشته بود تا عوارض را از کاروانهایی که وارد سرزمین میشوند بازستاند، مأمور به بررسی اموال حضرت ابراهیم (ع) پرداخت تا اینکه چشمش به صندوق افتاد به حضرت ابراهیم (ع) گفت: «در صندوق را بگشا تا محتوای آن را قیمت کرده و یک دهم قیمت آن را برای وصول مشخص کنم.»
حضرت ابراهیم (ع): خیال کن این صندوق پر از طلا و نقره است یک درهم آن را حساب کند تا بپردازم، ولی آن را باز نمیکنم.
مأمور که عصبانی شده بود حضرت ابراهیم (ع) را مجبور کرد تا درب صندوق را باز کند.
سرانجام حضرت ابراهیم (ع) به اجبار دژخیمان درب صندوق را گشود، مأمور وصول ناگهان زن با جمالی در میان صندوق دید و به حضرت ابراهیم (ع) گفت: «این زن با تو چه نسبتی دارد؟»
حضرت ابراهیم (ع): این زن دخترخاله و همسر من است.
مأمور: «چرا او را در میان صندوق نهادهای؟»
حضرت ابراهیم (ع): غیرتم نسبت به ناموسم چنین اقتضا کرد تا چشم ناپاکی به او نیافتد.
مامور: «من اجازه حرکت به تو نمیدهم تا به حاکم مصر خبر بدهم تا او از ماجرای تو و این زن آگاه شود.»
مأمور برای حاکم مصر پیام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد حاکم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند، میخواستند تنها صندوق را به نزد پادشاه ببرند کهحضرت ابراهیم (ع) گفت: «من هرگز از صندوق جدا نمیشوم مگر اینکه کشته شوم.»
ماجرا به حاکم گزارش دادند، حاکم دستور داد صندوق را به همراه حضرت ابراهیم (ع) نزد او ببرند؛ مأموران و حضرت ابراهیم (ع) به همراه صندوق و سایر اموالشان نزد حاکم رفتند و پس از اینکه حاکم درب صندوق را باز کرد حضرت ابراهیم (ع) رو به حاکم مصر گفت: در این صندوق همسر و دخترخالهام در میان آن است، حاضرم همه اموالم را بدهم، ولی درب صندوق را باز نکنم.
حاکم که از این سخن حضرت ابراهیم (ع) سخت ناراحت شد، او را مجبور کرد تا صندوق را بگشاید و ناگهان حاکم با نگاه ساره دست خود را به طرف او دراز کرد.
حضرت ابراهیم (ع) از شدت غیرت به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از دست درازی به سوی همسرم کوتاه کن.
بیدرنگ دست حاکم در وسط راه خشک شد، حاکم به دست وپا افتاد و به ابراهیم گفت: آیا خدای تو چنین کرد!
حضرت ابراهیم (ع): آری خدای من غیرت را دوست دارد و گناه را بد میداند او تو را گناه بازداشت.
حاکم: از خدایت بخواه دستم خوب شود در این صورت دیگر دست درازی نمیکنم.
حضرت ابراهیم (ع) از خدا خواست دست او خوب شد، ولی بار دیگر به سوی ساره دست درازی کرد که باز با دعای حضرت ابراهیم (ع) دستاش در میانه راه خشک شد و این موضوع سه بار از جانب حاکم مصر و حضرت ابراهیم (ع) تکرار شد.
حضرت ابراهیم (ع) دعا کرد و دست حاکم خوب شد، وقتی که حاکم این معجزه و غیرت از ابراهیم دید احترام شایانی به او کرد و گفت: تو در این سرزمین آزاد هستی هرجا میخواهی برو، ولی یک تقاضا از شما دارم کنیزی را به همسرت میبخشم تا او را خدمتگذاری کند.
حضرت ابراهیم (ع) تقاضای حاکم را پذیرفت و کنیزی را به نام حاجر به ساره بخشید و به این ترتیب غیرت و معجزه و اخلاق حضرت ابراهیم (ع) موجب گرایش حاکم مصر به آیین حضرت ابراهیم (ع) یکتاپرستی شد و او را با احترام بسیار بدرقه کرد.
منبع: قصه های قرآن به قلم روان، محمد محمدی اشتهاردی
به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ یکی از مورخین و تاریخ نگاران بزرگ بشریت، پروردگار عالم و کتاب مقدس قرآن کریم است که با بیان روایت های مختلف، تاریخ اسلام را ورق می زند.
اهمیت پوشش زن در سیره ابراهیم (ع)
حضرت ابراهیم (ع) در مسیر هجرت همراه ساره و لوط (ع) عبور میکردند. حضرت ابراهیم (ع) برای حفظ ناموس خود «ساره» از نگاه چشمهای گناه کار، صندوقی ساخته بود و ساره را در آن قرار داد. هنگامی که به مرز ایالت مصر رسیدند، حاکم مصر به نام «عزاره» در مرز ایالت مصر مأموران گمرک را گماشته بود تا عوارض را از کاروانهایی که وارد سرزمین میشوند بازستاند، مأمور به بررسی اموال حضرت ابراهیم (ع) پرداخت تا اینکه چشمش به صندوق افتاد به حضرت ابراهیم (ع) گفت: «در صندوق را بگشا تا محتوای آن را قیمت کرده و یک دهم قیمت آن را برای وصول مشخص کنم.»
حضرت ابراهیم (ع): خیال کن این صندوق پر از طلا و نقره است یک درهم آن را حساب کند تا بپردازم، ولی آن را باز نمیکنم.
مأمور که عصبانی شده بود حضرت ابراهیم (ع) را مجبور کرد تا درب صندوق را باز کند.
سرانجام حضرت ابراهیم (ع) به اجبار دژخیمان درب صندوق را گشود، مأمور وصول ناگهان زن با جمالی در میان صندوق دید و به حضرت ابراهیم (ع) گفت: «این زن با تو چه نسبتی دارد؟»
حضرت ابراهیم (ع): این زن دخترخاله و همسر من است.
مأمور: «چرا او را در میان صندوق نهادهای؟»
حضرت ابراهیم (ع): غیرتم نسبت به ناموسم چنین اقتضا کرد تا چشم ناپاکی به او نیافتد.
مامور: «من اجازه حرکت به تو نمیدهم تا به حاکم مصر خبر بدهم تا او از ماجرای تو و این زن آگاه شود.»
مأمور برای حاکم مصر پیام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد حاکم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند، میخواستند تنها صندوق را به نزد پادشاه ببرند کهحضرت ابراهیم (ع) گفت: «من هرگز از صندوق جدا نمیشوم مگر اینکه کشته شوم.»
ماجرا به حاکم گزارش دادند، حاکم دستور داد صندوق را به همراه حضرت ابراهیم (ع) نزد او ببرند؛ مأموران و حضرت ابراهیم (ع) به همراه صندوق و سایر اموالشان نزد حاکم رفتند و پس از اینکه حاکم درب صندوق را باز کرد حضرت ابراهیم (ع) رو به حاکم مصر گفت: در این صندوق همسر و دخترخالهام در میان آن است، حاضرم همه اموالم را بدهم، ولی درب صندوق را باز نکنم.
حاکم که از این سخن حضرت ابراهیم (ع) سخت ناراحت شد، او را مجبور کرد تا صندوق را بگشاید و ناگهان حاکم با نگاه ساره دست خود را به طرف او دراز کرد.
حضرت ابراهیم (ع) از شدت غیرت به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از دست درازی به سوی همسرم کوتاه کن.
بیدرنگ دست حاکم در وسط راه خشک شد، حاکم به دست وپا افتاد و به ابراهیم گفت: آیا خدای تو چنین کرد!
حضرت ابراهیم (ع): آری خدای من غیرت را دوست دارد و گناه را بد میداند او تو را گناه بازداشت.
حاکم: از خدایت بخواه دستم خوب شود در این صورت دیگر دست درازی نمیکنم.
حضرت ابراهیم (ع) از خدا خواست دست او خوب شد، ولی بار دیگر به سوی ساره دست درازی کرد که باز با دعای حضرت ابراهیم (ع) دستاش در میانه راه خشک شد و این موضوع سه بار از جانب حاکم مصر و حضرت ابراهیم (ع) تکرار شد.
حضرت ابراهیم (ع) دعا کرد و دست حاکم خوب شد، وقتی که حاکم این معجزه و غیرت از ابراهیم دید احترام شایانی به او کرد و گفت: تو در این سرزمین آزاد هستی هرجا میخواهی برو، ولی یک تقاضا از شما دارم کنیزی را به همسرت میبخشم تا او را خدمتگذاری کند.
حضرت ابراهیم (ع) تقاضای حاکم را پذیرفت و کنیزی را به نام حاجر به ساره بخشید و به این ترتیب غیرت و معجزه و اخلاق حضرت ابراهیم (ع) موجب گرایش حاکم مصر به آیین حضرت ابراهیم (ع) یکتاپرستی شد و او را با احترام بسیار بدرقه کرد.
منبع: قصه های قرآن به قلم روان، محمد محمدی اشتهاردی
قسمت 35
هر روز که می گذشت حالم بهتر می شد … بدنم شیمی درمانی رو قبول کرده بود … سخت بود اما دکتر از روند درمان خیلی راضی بود … .
چند هفته بعد از بیمارستان مرخص شدم … هنوز استراحت مطلق بودم و نمی تونستم درست روی پا بایستم …
منم از فرصت استفاده کردم و دوباه درس خوندن رو شروع کردم … یه هفته بعد هم بلند شدم، رفتم سر کلاس … بچه ها زیر بغلم رو می گرفتن … لنگ می زدم … چند قدم که می رفتم می ایستادم … نفس تازه می کردم و راه می افتادم … .
کنار کلاس، روی موکت، پتو انداختم و دراز کشیدم … بچه ها خوب درس می دادن ولی درس استاد یه چیز دیگه بود … مخصوصا که لازم نبود با واسطه سوال کنم …
حاجی که فهمید بدجور دعوام کرد … گفت: حق نداری بری سر کلاس، میرم برمی گردم سر کلاس نبینمت … منم پتو رو بردم پشت در کلاس انداختم … در رو باز گذاشتم و از لای در سرک می کشیدم … استاد هر بار چشمش به من می افتاد یا سوال می پرسیدم، بدجور خنده اش می گرفت …
حاجی که برگشت با عصبانیت گفت: مگه من به تو نگفتم حق نداری بری سر کلاس؟ … منم با خنده گفتم: من که اطاعت کردم. شما گفتی سر کلاس نه، نگفتی بیرون کلاسم نه … .
از حرف من، همه خنده شون گرفت … حاجی هم به زحمت خودش رو کنترل می کرد … از فردا هماهنگ کرد اساتید میومدن خوابگاه بهم درس می دادن … هر چند، منم توی اولین فرصت که تونستم بدون کمک راه برم، دوباره رفتم سر کلاس … دلم برای کتابخونه و بوی کتاب هاش تنگ شده بود …
قسمت 36
بعد از دو سال برگشتم کشورم … خدا چشم ها و گوش های همه رو بسته بود … نمی دونم چطور؟ ولی هیچ کس متوجه نبود من در عربستان نشده بود … .
پدر و مادرم که بعد از دو سال من رو می دیدن، برام مهمانی بزرگی گرفتند و چند نفر از علمای وهابی رو هم دعوت کردن … .
نور چشمی شده بودم … دور من جمع می شدند و مدام برام بزرگداشت می گرفتند … من رو قهرمان، الگو و رهبر فکری آینده جوانان کشورم می دونستند … نوجوانی که در 16 سالگی از همه چیز بریده بود و کشورش رو در راه خدا ترک کرده بود و حالا بعد از دو سال، موقتا برگشته بود …
برای همین قرار شد برای اولین بار و در برابر جوانانی هم سن و سال خودم، منبر برم … وارد مجلس که شدم، همه به احترام من بلند شدند … همه با تحسین و شوق به من نگاه می کردند و یک صدا الله اکبر می گفتند … سالن پر بود از جوانان و نوجوانان 15 سال به بالا …
مبلغ وهابی حدود 40 ساله ای قبل از من به منبر رفت … چنان سخن می گفت که تمام جمع مسخ شده بودند … و چون علم دین نداشتند هیچ کس متوجه تناقض ها و حرف های غلطی که به نام دین می زد؛ نمی شد ..
خون خونم رو می خورد … کار به جایی رسید که روی منبر، شروع به اهانت به حضرت علی و اهل بیت پیامبر کرد … دیگه طاقت نداشتم و نتوانستم آرامشم رو حفظ کنم …
یه عمر دعا ميکردم آقا رو ببينم…
يک شب خواب ديدم
انگار دعاهايم بعد از چهل سال مستجاب شده بود…
مردي در خانه را ميزد…
از پشت پنجره نگاه کردم…
آره مولايم بود…
نگاهي به در و ديوار خونم کردم…
سريع رفتم تابلو ها و عکس هاي ناجور رو برداشتم…
وسايل ناجور رو جمع کردم و يه جا قايم کردم…
اي واي سي دي هاي ناجور رو سريع شکستم و ريختم دور…
دستگاه ماهواره رو هم قايم کردم…
گوشي موبايلم هم خاموش کردم که يه وقت…
يه نگاه ديگه به خونه کردم…
فکر مي کردم ديگه خونه آمادس…
رفتم که در رو باز کنم و امام زمان خودم رو ببينم و دعوتشون کنم به خونمون…
در رو که باز کردم ديدم آقا آخرين خونه کوچه رو هم در زده بود و نا اميد از کوچه رفت…
آره…
همه مثل من داشتن خونه رو آماده ميکردن…
هيچکس آماده ديدار آقا نبود…
و باز آقا مثل هميشه غريب ماند…
و ما دعا ميکنيم که آقا بيايد و همه کار مي کنيم که نيايد…?
#الهمعجللولیڪالفرج
هرگاه در نمازت عجله کردی
خواستی زودتر به پایان برسانی
به یاد بیاور
همه ی آنچه که می خواهی بعد از نماز بروی به آن برسی
و همه ی آنچه که می ترسی در این مدت از دست بدهی
به دست همان کسی است، که در مقابلش ایستاده ای
برای حرف زدن با خدا بیشتر وقت بگذار
قسمت 33
فشار شیاطین سنگین تر شده بود … مدام یاس و ناامیدی و درد با هم از هر طرف حمله می کرد … ایمانم رو هدف گرفته بودند … خدا کجاست؟ … چرا این بلا و درد، سر منی اومده که با تمام وجود برای اسلام تلاش می کردم؟ … چرا از روزی که شیعه شدم تمام این مشکلات شروع شد؟ … چرا؟ … چرا؟ … چرا؟ … .
از هر طرف که رو می چرخوندم از یه طرف دیگه، حمله می کردن …
روز آخر، حالم از هر روز خراب تر بود … دیگه هیچ مسکنی دردم رو آروم نمی کرد … حمله شیاطین هم سنگین تر شده بود و زجرم رو چند برابر می کرد … .
روز های آخر دائم حاجی پیشم بود … به زحمت لب هام رو تکان دادم و گفتم: برام قرآن بخون … الرحمن بخون … از شدت درد و خشکی و زخم دهنم، صدا از گلوم خارج نمی شد …
آخرین راهی بود که برای نجات از شر شیاطین به ذهنم می رسید … فبای آلاء ربکما تکذبان … فبای آلاء ربکما تکذبان … آیا نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟ …
آخرین شوک درد، نفسم رو گرفت … از شدت درد، نفسم بند اومد … آخرین قطره های اشک از چشمم جاری شد … امام زمان منو ببخش … می خواستم سربازت باشم اما حالا کور …
و زمان از حرکت ایستاد …
قسمت 34
دیدم جوانی مقابلم ایستاده … خوشرو ولی جدی … دستش رو روی مچ پام گذاشت … آرام دستش رو بالا میاورد … با هر لمس دستش، فشار شدیدی بر بدنم وارد می شد … خروج روح رو از بدنم حس می کردم … اوج فشار زمانی بود که دست روی قلبم گذاشت … هنوز الرحمن تمام نشده بود … .
حاجی بهم ریخته بود … دکترها سعی می کردن احیام کنن … و من گوشه ای ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم … .
وحشت و ترس از شب اول قبر و مواجهه با اعمالم یک طرف … هنوز دلم از آرزوی بر باد رفته ام می سوخت
با حسرت به صورت خیس از اشکم نگاه می کردم … با سوز تمام گفتم: منو ببخشید آقای من. زندگی من کوتاه تر از لیاقتم بود … .
غرق در اندوهی بودم که قابل وصف نیست … حسرت بود و حسرت … .
هنوز این جملات، کامل از میان ذهنم عبور نکرده بود که دیوار شکاف برداشت … جوانی غرق نور به سمتم میومد … خطاب به فرشته مرگ گفت: امر کردند؛ بماند … .
جمله تمام نشده … با فشار و ضرب سنگینی از بالا توی بدنم پرت شدم …
برگشت … نفسش برگشت … توی چشم های نیمه بازم دکتر رو می دیدم که با خستگی، نفس نفس می زد و این جمله تکرار می کرد … برگشت … ضربان و نفسش برگشت …
قسمت 31
درد شدید شده بود … گاهی از شوک درد، می افتادم روی زمین … آخر، صدای بچه ها در اومد … زنگ زدن به حاجی و جریان رو گفتن … حالش خرابه، بیمه نداره. حاضرم نمیشه ما ببریمش دکتر …
حاجی سراسیمه خودش رو رسوند خوابگاه … دقیقا هم زمانی رسید که من کف زمین از درد مچاله شده بودم … بچه ها بلندم کردن ، گذاشتن توی ماشین …
بستری شدم … جواب آزمایش که اومد، سرطان بود … زیاد پخش نشده بود اما بدترین قسمتش جای دیگه بود … زده بود به کبد … هر چند قسمت کوچکی از کبد درگیر شده بود اما سرعت رشدش بالا بود … .
شورا تشکیل شد … گفتن باید برگردم … یه نوجوان زیر 18 سال، توی یه کشور غریب، با این وضع بیماری و پذیرش خاص و شرایط کشور و خانواده … اگر اتفاقی می افتاد، کار بدجور بالا می گرفت … .
وقتی بهم گفتن بهم ریختم … مسکن که دردم رو آروم نمی کرد، اینم بهش اضافه شد … گریه ام گرفت … به حاجی گفتم: مگه نمی گفتی من پسرتم؟ پس چرا داری بیرونم می کنی؟ کدوم پدری، پسرش رو بیرون می کنه؟ …
حاجی هم گریه اش گرفته بود … پدرانه بغلم کرد ولی من آروم نمی شدم … از بیمارستان زدم بیرون … با اون حال رفتم حرم …به صحن که رسیدم دیگه نمی تونستم قدم از قدم بردارم … درد داشتم … دلم سوخته بود … غریب و تنها بودم … زدم زیر گریه … .
آقا جونم، اگه قراره بمیرم می خوام همین جا بمیرم … تو رو خدا منو بیرون نکنید … بگید منو بیرون نکنن … اشک می ریختم و التماس می کردم .
قسمت 32
جواب آزمایش اومد، خوش خیم بود … قول داده بودن اگر خوش خیم باشه توی ایران بمونم …
روز عملم بچه ها کلاس رو تعطیل کردن و ختم امن یجیب گرفتن … .
دکتر سر تا سر شکمم رو باز کرد … گفت تا جایی که می شده قسمت های سرطانی رو جدا کرده … بقیه اش هم هنر شیمی درمانی بود … .
سرطان، شکم پاره، شیمی درمانی … گاهی اونقدر فشار درد شدید می شد که به جای صدای نفس کشیدن، از گلوم صدای ناله و زوزه بلند می شد … کم کم دهنم هم به خاطر شیمی درمانی خشک و زخم شد … دیگه آب هم نمی تونستم بخورم …
حالم که خیلی خراب می شد یکی از بچه های اهل نفس، برام مقتل و روضه کربلا می خوند … لب های تشنه کودکان … حضرت ابالفضل که دست ها و چشمش رو زدن ولی مشک رو رها نکرد …
به خودم گفتم: اقتدا کردن به حرف و ادعا نیست … توی اون شرایط دوباره کارم رو شروع کردم … بچه ها میومدن و درس ها مطالب اون روز رو بهم یاد می دادن … باهاشون مباحثه می کردم … برام از کتابخونه و حرم کتاب میاوردن … .
با همه چیز کنار میومدم … تا اینکه دکتر گفت نتیجه شیمی درمانی مساعد نیست و بدنم اون طور که باید به درمان جواب نداده و … داره با همون سرعت قبل برمی گرده
دلم خیلی سوخته بود … این همه راه و تلاش … حالا داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم در حالی که هیچ کاری برای خدا نکرده بودم … از طرف دیگه خودم رو دلداری می دادم و می گفتم: مرگ تقدیر هر انسانه اما خدا رو شکر کن که در گمراهی نمیمیری. خدا رو شکر که با ولایت علی بن ابیطالب و عشق اهل بیت پیامبر محشور میشی ..

اذان صبح:
طلوع آفتاب:
اذان ظهر:
غروب آفتاب:
اذان مغرب:
نیمه شب شرعی: