مائده

 خانه تماس  ورود
من یک زن هستم...
ارسال شده در 3 آذر 1396 توسط مائده در پندآموز, حرف دل, عاشقانه, همسرداری

 من  یک زن هستم؛ زنی سرشار‌ از انرژی و افتخار.

 افتخارم این است که مرد از دامن من به معراج می‌رود.

 افتخارم این است که مکمل مردی هستم که روز جزا شفیع من است.

 می‌گویند: چرا زن باشی تا ملزم گردی مردی را اطاعت کنی؟

   اما…

 اگر  قرار است اطاعت من از تکیه‌گاهی باشد که دغدغه‌اش حمایت من است، مرا چه غم که هیچ چیزی را با لذت این تکیه کردن عوض نمی‌کنم.

 و اگر قرار است این اطاعت از مرد سعادت دنیا و آخرت من باشد، چیزی ندارم بگویم جز اینکه خدایم را بابت این موهبت شکر کنم و با افتخار به هر اشاره همسرم «چَشم» را بر زبان جاری سازم.

 خدایا شکرت که مرا زن آفریدی تا بتوانم لذیذترین شیرینی زندگی را در تکیه‌گاه خواهیم بیابم و سر بر آستان همسرم، سرشار از نشاط و انرژی گردم.

زن عاشقانه مرد همسر نظر دهید »
وقتی ...
ارسال شده در 3 آذر 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر

1-وقتی نمی‌بخشید 

2-وقتی به کاری که دوست ندارید ادامه می‌دهید

3-وقتی وقتتان را تلف می‌کنید 

4-وقتی از خودتان مراقبت نمی‌کنید 

5-وقتی از همه چیز شکایت می‌کنید 

6-وقتی با پشیمانی و افسوس زندگی می‌کنید

7-وقتی شریک نادرستی برای زندگی‌تان انتخاب می کنید

8-وقتی خودتان را با دیگران مقایسه می‌کنید 

9-وقتی فکر می‌کنید پول برایتان خوشبختی می‌آورد

10-وقتی شکرگزار و قدرشناس نیستید 

11-وقتی در روابط اشتباه می‌مانید

12-وقتی بدبین و منفی‌گرا هستید

13-وقتی با یک دروغ زندگی می‌کنید

14-وقتی درمورد همه چیز نگرانید
قدم به قدم به نابودی روح و روان خودتان نزدیک تر می شوید …

تلنگر نظر دهید »
قاضی فقط خداست
ارسال شده در 29 آبان 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, خدا

شخصے در کاباره میمیرد

و شخصے دیگر در مسجد!

شاید اولےبرای نصیحت داخل رفته بود

و دومی برای دزدیدن کفشها

پس انسانها را به میل خود قضاوت نکنیم…
قاضی فقط خداست

نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 29 آبان 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 13

بدون اینکه من کاری بکنم، حاجی خودش پیگیر کارهای من شد … تاییده و مجوز تحصیل و اجازه اقامت از وزارت و … .

روز موعود رسید … توی خوابگاه بهم کمد و تخت دادن … دلم می خواست از شدت خوشحالی گریه کنم … مدام از خدا تشکر می کردم … باور نمی کردم خدا چنین نصرت و پیروزی ای رو نصیب من کرده و کاری کرده که با دست خودشون، نابودشون کنم … .

بیشتر از همه، زمانی شادی من چند برابر شد که فهمیدم وسط بهشت قرار گرفتم … توی خوابگاه پر از شیعیان مختلف، از کشورهای مختلف بود … امریکای شمالی و جنوبی، آفریقا، آسیا و اروپا … مسلمان و تازه مسلمان، و همه شیعه … هیچ چیز از این بهتر نمی شد … .

بالافاصله یک برنامه هدف گذاری شده درست کردم … مرحله اول، نفوذ بین اقوام مختلف … مرحله دوم، شناسایی اخلاق، فرهنگ و تفکرات و نقاط قوت و ضعف تک تک شون بود … نقش و جایگاه اسلام بین اونها … میزان و درصد نفوذ شیعیان در بین حکومت و قدرت … مرحله سوم، شناسایی علت شیعه شدن تازه مسلمان ها … شیعیان از چه راهی اونها رو شست و شوی مغزی داده بودن؟ … و آخرین مرحله، پیدا کردن راهکارهای نابودی شیعه در هر فرهنگ و قوم و ملیت بود … .

بالاخره ماموریت من شروع شد … مرحله اول، نفوذ … 

همزمان باید مطالعاتم رو هم شروع می کردم … یک ماه دیرتر از بقیه اومده بودم … زمانم رو تقسیم کردم … سه ساعت می خوابیدم و بیست و یک ساعت، تلاش می کردم … دیگه هیچ چیز جلودار من نبود …
قسمت 14

کم غذا می خوردم و بیشتر مطالعه می کردم … 

بین بچه ها می چرخیدم و با اونها دوست می شدم … هر کاری از دستم برمیومد براشون می کردم … اگر کسی مریض می شد و تب می کرد تا صبح بیدار می موندم ازش مراقبت می کردم … سعی می کردم شاگرد اول باشم و توی درس ها به همه کمک کنم … برای بچه ها هم کلاس عربی و مکالمه میزاشتم … توی کارها و انجام کارهای خوابگاه پا به پای بچه ها کمک می کردم … چون هیچ کس از شستن توالت ها خوشش نمیومد، شیفت سرویس ها رو من برمی داشتم … .

از طرف دیگه، همه می دونستن من نور چشمی حاجی هم هستم … همه اینها، دست به دست هم داده بود و من، کانون توجه و محبوب خوابگاه و رئیس طلبه ها شدم … 

تمام ملیت ها حتی با وجود اختلافات عمیقی که گاهی بین خودشون هم بود، بهم احترام میزاشتن … و زمانی این نفوذ کامل شد که کار یکی از بچه ها به بیمارستان کشید … 

ایام امتحانات بود و برنامه ها و حجم درس ها زیاد … هیچ کس نمی تونست برای مراقبت بره بیمارستان … از طرفی مراقبت ویژه و لگن گذاشتن و … توی اون شرایط درس و امتحان خودم رو هم باید می خوندم … .

وقتی با این اوضاع، شاگرد اول شدم … کنترل کل بچه ها اومد دستم … اعتبار و محبوبیت، دست به دست هم داد … حتی بین اساتیدی که باهاشون درس نداشتم هم مشهور شده بودم … .

دیگه اگر کسی، آب هم می خورد، من ازش خبر داشتم … توی یک ترم، اولین مرحله از ماموریتم به پایان رسید ..

نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 29 آبان 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 11

یه لبخندی زد ایستاد به نماز … بدون توجه به من … .

در باز بود و به خوبی می دونستم بهترین فرصت برای فراره … اما پاهام به فرمان من نبود … 

وضو گرفتم. ایستادم به نماز … نماز که تموم شد. دستم رو گرفت و برد غذاخوری حرم … غذاش رو گرفت و نصف کرد … نصفش رو با سهم ماست و سوپش داد به من … منم تقریبا دو روزی می شد که هیچی نخورده بودم … دیگه نفهمیدم چی دارم می خورم … غذای شیعه، غذای حضرت … .

قبل از اینکه اون دست به غذاش بزنه، غذای من تموم شده بود … بشقابش رو به من تعارف کرد و گفت: بسم الله … فکر کردم منظورش اینه که بسم الله بگو و منم بی اختیار و نه چندان آهسته گفتم: بسم الله … نمی دونم به خاطر لهجه ام بود یا حالتم یا … ولی حاجی و اطرافیان با صدای بلند خنده شون گرفت … مونده بودم باید بخندم، بترسم یا تعجب کنم … 

کم کم سر صحبت رو باز کرد … منم از هر تکه ماجرا یه تیکه هایی رو براش تعریف کردم و فقط گفتم که به خاطر خدا از کشورم و خانواده ام دل کندم و اومدم ایران تا به خاطر اسلام مبارزه کنم و حالا هم هیچ جا پذیرشم نکردن و میگن خلاف قانونه و باید برگردم کشورم و اجازه تحصیل و اقامت ندارم …

وقتی داشتم اینها رو می گفتم، تمام مدت سرش پایین بود و دونه های تسبیحش رو بالا و پایین می کرد … حرف های من که تمام شد، از جا بلند شد و رفت سمت قرآن و قرآن باز کرد … بعد اومد سمتم. دستش رو گذاشت روی شانه ام و گفت: به ایران خوش اومدی … .

پ.ن: از قول برادرمون: در بین ما استخاره کردن وجود نداره و من برای اولین بار، اونجا بود که با این عمل مواجه شدم و اصلا مفهوم این حرکات رو درک نمی کردم … بعدها حاجی به من گفت؛ جواب استخاره، آیه ای از قرآن بود که خداوند به مومنین دستور میدن در راه خدا هجرت کنن
قسمت 12

اون شب، حاجی با اصرار من رو برد خونه اش … هم جایی برای رفتن نداشتم، هم جرات رفتن به خونه یه روحانی شیعه رو نداشتم … 

در رو که باز کرد، یا الله گویان وارد خونه شد … از راهروی ورودی خانه رد شدیم و وارد حال که شدیم؛ یک شوک دیگه به من وارد شد … .

عکس نسبتا بزرگی از آقای خامنه ای با امام خمینی، روی دیوار بود … فکر کردم گول خوردم و به جای خونه حاجی، منو آورده به مقر و مراکز مخفی سپاه یا روحانی ها و الانه که … .

ناخودآگاه یه قدم چرخیدم سمت در که فرار کنم … که محکم پای حاجی رو لگد کردم و از ضرب من، خورد توی دیوار … .

بدون اینکه چیزی به من بگه یا سوالی بکنه، خانمش رو صدا زد و رفت، لباسش رو عوض کرد … .

اون شب تا صبح، با هر صدای کوچکی از خواب می پریدم و می نشستم … اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم، فردا با چه چیزی مواجه میشم … .

فردا صبح، حاجی من رو با خودش برد و با ضمانت و تعهد خودش، من رو ثبت نام کرد … تنها فکری رو که نمی کردم این بود که من، شب رو توی خونه مدیر یکی از اون حوزه های علمیه ای خوابیده بودم که دیگه حتی خواب پذیرش در اونجا رو هم نمی دیدم …

نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 29 آبان 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 9

خسته و گرسنه، با دل سوخته خوابم برد … که ناگهان یه خادم زد روی شونه ام … پسرجان! پاشو اینجا جای خواب نیست … 

با اون گرسنگی و بدنی که از شدت خستگی درد می کرد، با وحشت از خواب پریدم … از حال خودم خارج شدم و سرش داد زدم: مگر زمین اینجا مال توئه که براش قانون گذاشتی؟ اینجا زمین خداست و منم بنده خدا … .

یهو به خودم اومدم که سر یه خادم شیعه، توی یه کشور شیعه، توی حرم امام شیعه، داد زدم … .

توی اون حال، اصلا حواسم نبود توی کشور خودم نیستم. یادم رفته بود اینجا دیگه برادرهای بزرگ ترم، نماینده مجلس و مشاور وزیر نیستند. اینجا دیگه خواهرم، استاد دانشگاه نیست … اینجا، فقط منم و من …

وحشتم چند برابر شد اما سریع خودم رو کنترل کردم و خواستم فرار کنم که یه روحانی شیعه حدود 50 ساله دستم رو گرفت … دیگه پام شل شد و افتادم … مرگ جلوی چشمم بالا و پایین می رفت … .

روحانیه با ناراحتی رو به خادم گفت: چه کردی با جوون مردم؟ … و اون مات و مبهوت که به خدا، من فقط صداش کردم …

آخر، زیر بغلم رو گرفتن و بردن داخل ساختمان های حرم … هر چه جلوتر می رفتیم، بدنم سردتر و بی حس تر می شد … 

من رو برد داخل و گفت برام آب قند بیارن … جرات نمی کردم دست به آب قند بزنم … منتظر بودم کم کم سوال و جواب رو شروع کنن و کار بالا بگیره … 

با خودم گفتم حتما از اون بی سیم به دسته تا حالا دنبالت بودن … بدتر از همه لحظه ای بود که چشم چرخوندم دیدم هر کس دور منه، یا روحانی شیعه است، یا بی سیم دستشه … .

چشم هام رو بستم و گفتم: آروم باش … دیگه بین تو و دیدار پیامبر، فاصله ای نیست … خدایا! برای شهادت آماده ام …
قسمت 10

چشم هام رو بسته بودم و توی حال خودم بودم با خدا صحبت می کردم که یکی زد روی شونه ام و دوباره با وحشت چشم هام رو باز کردم … 

همون روحانیه بود … چنان آب گلوم با سر و صدا پایین رفت که خنده اش گرفت … با خنده گفت: نه به اون داد و بیداد، نه به این حال و احوال … مرد که اینقدر راحت، غش و ضعف نمی کنه … .

بعد هم لیوان آب قند رو دوباره گذاشت جلوم … و رفت سر کارش … هیچ کس مراقبم نبود … فکر کردم یه نقشه ای کشیدن و یواشکی مراقبم هستن … .

زیر چشمی مراقب بودم که در اولین فرصت فرار کنم … کم کم داشت شرایط برای فرار مهیا می شد … تمام شجاعت و جسارتم رو جمع کردم که صدای الله اکبر بلند شد … .

خوشحال شدم و گفتم الان اینها بلند میشن برای نماز، منم از غفلت شون استفاده می کنم فرار می کنم … اما توهمی بیش نبود … 

روحانیه که حاج آقا صداش می کردن، درست جایی ایستاد که اشراف کامل به در داشت … با ناراحتی به خدا گفتم: فقط یک بار می خواستم نمازم رو دیرتر بخونم … اما بعد استغفار کردم و به نماز ایستادم … .

اومدم اقامه ببندم که حاجی گفت: نماز بی وضو؟ .

پ.ن: طبق فتوای برخی از مفتی های عربستان، یک بار وضو گرفتن برای کل روز کافی است و حتی خوابیدن، آن وضو را باطل نمی کند

نظر دهید »
ما گدا نیستیم
ارسال شده در 28 آبان 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, حرف دل, عاشقانه

نظر دهید »
نماز یک دختربچه
ارسال شده در 27 آبان 1396 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر, نماز

داستان تکان دهنده ی نماز یک دختر بچه

یک وقتی ما (حاج آقا قرائتی) در ستاد نماز نوشتیم

آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید برای ما بنویسید.

یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.

نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است.
گفت در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفتم برویم به راننده بگوییم نگه‌دار، گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمی‌دارد، گفتم التماسش می‌کنیم، گفت نگه نمی‌دارد، گفتم تو به او بگو، گفت گفتم نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی.
دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، دختر گفت که آقاجان می‌شود امروز شما دخالت نکنی؟ امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم، گفت خوب هر غلطی می‌خواهی بکن.
می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد، زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون، دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو، شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت، قرآن یک آیه دارد می‌گوید کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد.
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم.
شاگرد شوفر نگاه کرد دید دختر وسط اتوبوس نشسته دارد وضو می‌گیرد، گفت دختر چه می‌کنی؟
گفت آقا من وضو می‌گیرم ولی سعی می‌کنم آب به اتوبوس نچکد، می‌خواهم روی صندلی نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک خورده نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت عباس آقا، راننده، ببین این دارد وضو می‌گیرد، راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید در آینه هم دختر را می‌دید، هی جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، مهر دختر در دل راننده هم نشست، گفت دختر عزیزم می‌خواهی نماز بخوانی؟
من می‌ایستم، ماشین را کشید کنار گفت نماز بخوان آقاجان، آفرین، چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی وایسا او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.
دختر می‌گفت وقتی اتوبوس ایستاد من پیاده شدم و شروع کردم الله اکبر، یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاه کردند او گفت من هم نخواندم، من هم نخواندم، او گفت ببین چه دختر باهمتی، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت حجت است، خواهند گفت این دختر اراده کرد ماشین ایستاد، می‌گفت یکی یکی آنهایی هم که نخوانده بودند ایستادند، گفت یک مرتبه دیدم پشت سرم یک مشت دارند نماز می‌خوانند.
گفت شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد، منِ بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

نماز نظر دهید »
ترک نماز
ارسال شده در 27 آبان 1396 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر, نماز

میگن شیطان با بنده ای همسفر شد…
موقع نماز صبح بنده نماز نخوند
موقع ظهر و عصر هم نماز نخوند 
موقع مغرب و عشاء رسید بازم بنده نماز بجای نیاورد
موقع خواب شیطان به بنده گفت 

من با تو زیر یک سقف نمی خوابم…

چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی‼️

میترسم غضبی از آسمان بر این سقف نازل بشه که من هم با تو شامل بشم..

بنده گفت تو شیطانی و من بنده خدا …

چطور غضب بر من نازل بشه ‼️

شیطان در جواب گفت من فقط 

 یک سجده اونم 

به بنده خدا نکردم 

‼️ از بهشت رانده شدم

و تا روز قیامت لعن شدم
در صورتیکه تو از صبح تا حالا باید چند سجده به خالق میکردی و نکردی وای به حال تو که از من بدتری ‼️
از پاهایی که نمی توانند تو را به ادای نماز ببرند
 انتظار نداشته باش که تو را به بهشت ببرند…
رسول خدا فرموده اند :
ترک نماز صبح: نور صورت
ترک نماز ظهر: برکت رزق
ترک نماز عصر: طاقت بدن
ترک نماز مغرب: فایده فرزند
ترک نماز عشاء: آرامش خواب
را از بین میبرد

نماز نظر دهید »
کمک شیطان برای نماز خواندن
ارسال شده در 27 آبان 1396 توسط مائده در پندآموز, داستان, نماز

پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خارج وبه مسجدمى رفت دريك روز بارانى پير ،صبح براى نماز از خانه بيرون امد چند قدمى كه رفت در چاله اي افتاد،خيس وگلى شد به خانه بازگشت لباس راعوض كرد ودوباره برگشت پس از مسافتى براى بار دوم خيس و گلى شد برگشت لباس راعوض كرد ازخانه براى نماز خارج شد.ديد در جلوى در جوانى چراغ به دست ايستاده است سلام كرد و راهي مسجد شدند هنگام ورود به مسجد ديد جوان وارد مسجد نشد پرسيد اًى جوان براى نماز وارد مسجد نمى شوى؟

جوان گفت نه ،اى پير ،من شيطان هستم

براى بار اول كه بازگشتى خدابه فرشتگان گفت تمام گناهان او را بخشيدم

براى باردوم كه بازگشتى خدا به فرشتگان گفت تمام گناهان اهل خانه او را بخشيدم 

ترسيدم اگر براى بار سوم در چاله بيفتى خداوند به فرشتگان بگويد تمام گناهان اهل روستا رابخشيدم كه من اين همه تلاش براى گمراهى انان داشتم 

براى همين امدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد برسى
گر تو ان پیر خرابات باشی

فارغ ز بد و بنده ی الله باشی

شیطان به رهت همچو چراغی بشود

تا در محضر دوست همیشه حاضر باشی

نماز نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 30
  • 31
  • 32
  • ...
  • 33
  • ...
  • 34
  • 35
  • 36
  • ...
  • 37
  • ...
  • 38
  • 39
  • 40
  • ...
  • 72

موضوعات

  • همه
  • آشپزی
  • آموزشی
  • احکام
  • امام علی
    • جزوه درسی
  • ایران
  • بدون موضوع
  • تربیت کودک
  • ترفند
  • تلنگر
  • جالب
  • جزوه و نمونه سوال
  • حدیث
  • حرف دل
  • خانه داری
  • خدا
  • خلاقیت
  • داستان
  • داستان مبارزه با دشمنان خدا
  • دانستنی ها
  • دلنوشته
  • رمان عاشقانه ای برای تو
  • رمان نسل سوخته
  • روانشناسی
  • سیاسی
  • شبهه
  • شهدا
  • ضرب المثل
  • طنز
  • عاشقانه
  • فاطمه سلام الله علیها
  • قرآن کریم
  • قشم
  • قصه معراج پیامبراکرم
  • معما
  • مهدویت
  • نرم افزار
  • نماز
  • همسرداری
  • پاورپوینت
  • پزشکی
  • پندآموز
  • پژوهش
  • کلیپ

مطالب با رتبه بالا

  • عدالت (5.00)
  • زندگی اسلایسی (5.00)
  • از عالم قبر چه خبر؟ (5.00)
  • یادمون باشه... (5.00)
  • دنیا بدون آدماش (5.00)
  • معما تست هوش (5.00)
  • جنبش من باکره نیستم(کلیپ) (5.00)
  • ویژگی های یک پژوهشگر موفق (5.00)
  • مبارزه با دشمنان خدا (5.00)
  •  ساندیس (5.00)
  • من حجاب نمیخوام (5.00)
  • داستان قاضی مصری (5.00)
  • راه رسیدن به آرامش (5.00)
  • قشنگ حرف بزنیم (5.00)
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

جستجو

کاربران آنلاین

  • مريم گلي

آمار

  • امروز: 207
  • دیروز: 311
  • 7 روز قبل: 1173
  • 1 ماه قبل: 5149
  • کل بازدیدها: 258907

رتبه

    اوقات شرعی

    امروز: سه شنبه 10 شهریور 1405
    اوقات شرعی به افق:
    • اذان صبح اذان صبح:
    • طلوع آفتاب طلوع آفتاب:
    • اذان ظهر اذان ظهر:
    • غروب آفتاب غروب آفتاب:
    • اذان مغرب اذان مغرب:
    • نیمه شب شرعی نیمه شب شرعی:
    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان