مائده

 خانه تماس  ورود
احکام گم شدن مهر در نماز
ارسال شده در 10 آذر 1396 توسط مائده در احکام

هنگامی که از مردم سؤال شود اگر بچه ای #مُهر نماز را از جلوی نمازگزار بر دارد و برود و یا کسی مُهر نماز را با پایش از جلوی نمازگزار به فاصله ی دوری پرت کند وظیفه نمازگزار چیست؟ گاه پاسخ می دهند باید بر پشت دست یا ناخن های انگشتان دست به ویژه ناخن شست خود سجده کند و حال آنکه بسیاری از مراجع تقلید مانند امام خمینی(ره) می فرمایند

نمازگزار در چنین شرایطی باید به ترتیب زیر عمل کند

1️⃣-اگر چیزی که سجده بر آن صحیح است داشته باشد. مثلا تکه ی کاغذی در جیب خود دارد باید بر آن سجده کند.

2️⃣- چنانچه چیزی که سجده بر آن صحیح است نداشته باشد و وقت نماز نیز تنگ نباشد. باید نماز را بشکند و دوباره نماز خود را با مُهر یا چیزی که سجده بر آن صحیح است بخواند.

3️⃣-اگر وقت نماز تنگ است به طوری که فراهم کردن مُهر موجب قضای نمازش می شود باید نمازگزار بر لباسش سجده کند اگر از جنس پنبه یا کتان است.

4️⃣-اگر لباسش از جنس دیگری غیر از پنبه و کتان است باید بر همان چیز سجده کند.

5️⃣- چنانچه آن هم ممکن نباشد باید بر پشت دست خود سجده کند.

6️⃣- اگر آن هم امکان ندارد باید بر چیز معدنی مانند انگشتر عقیق سجده کند.

◀️نکته ی قابل توجه این که در صورتی که وقت نماز وسعت دارد و نماز گزار چیزی را که سجده بر آن صحیح است ندارد، ولی مُهر نماز در فاصله نزدیکی در حدود یک یا دو قدمی نمازگزار وجود داشته باشد باید با رعایت جهت قبله و نگفتن ذکرهای نماز به طرف مهر نماز حرکت کند و سپس نمازش را ادامه دهد.

?? منبع
توضیح المسائل مراجع، ج 1 ص 611 م 1087
عروة الوثقی، ج 1 ص 72

احکام نماز نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 9 آذر 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 29

کشور من پر بود از مبلغ های وهابی و جوان هایی که با جون و دل، عقل و ایمان شون رو دست اونها می دادن … .

حق با حاجی بود … باید مانع از پیوستن جوانان کشورم به داعش می شدم … باید کاری می کردم که توی سپاه اسلام بجنگن، نه سپاه کفر … .

از اون روز، کلاس، جبهه نبرد من شد و قلم و کتاب ها، سلاحم … باید پا به پای مجاهدان می جنگیدم … زمان زیادی نبود … یک لحظه غفلت و کوتاهی من و عقب موندنم، ممکن بود به قیمت گمراهی یک هموطنم و جان یک مسلمان دیگه تموم بشه … .

خستگی ناپذیر و بی وقفه کارم رو شروع کردم … غذا و خوابم رو کمتر کردم و تلاشم رو چند برابر … به خودم می گفتم: یه مجاهد ممکنه مجبور بشه چهل و هشت ساعت یا بیشتر، بدون خواب و استراحت یا با وجود مجروحیت، بی وقفه مبارزه کنه … تو هم باید پا به پای اونها بجنگی … .

در مورد دفاع مقدس و شهدای ایران خیلی مطالعه کرده بودم … خیلی ها رو می شناختم و توی خاطرات خونده بودم که چطور و در چه شرایط وحشتناکی ایستادگی کرده بودند … اونها رو الگو قرار دادم و شروع کردم … .

اما فکرش رو هم نمی کردم که با آغاز این حرکت، نبرد سخت دیگه ای هم در انتظار من باشه … هر لحظه، هجوم شیاطین رو حس می کردم … هجمه و فشاری که روز به روز بیشتر می شد … شبهه، تردید، خستگی، یأس، رخوت، تنبلی و … از طرف دیگه …
قسمت 30

کم مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد … سنگ پشت سنگ … اتفاق پشت اتفاق … و اوج ماجرا زمانی بود که به خاطر یک مشکل اداری، بیمه و شهریه ای که می گرفتم قطع شد … حدود 5 ماه … بدون منبع درآمد، بدون حمایت خانواده … چند ماه با فقر زندگی کردم … .

تنها یک قدم با فقر مطلق فاصله داشتم … غذا بر اساس تعداد و اسامی ثبت شده می رسید که اسمم از توی لیست هم خط خورد … بچه هایی که از وضعم خبر داشتن، دور هم جمع شدن … هر روز بخشی از غذاشون رو جدا می کردن و یواشکی کنار تختم میزاشتن … با این وجود، بیشتر روزها رو روزه می گرفتم … شخصیتم اجازه نمی داد احساس عجز و ناتوانی کنم … .

هر وقت فشار روم خیلی شدید می شد یاد سخن شهید آوینی می افتادم … دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند و گرنه در صلح و آسایش و فراغت اهل دین بسیارند … 

به خودم می گفتم … برای اینکه از فولاد سخت، چیز با ارزشی بسازن … اول خوب ذوبش می کنن … نرمش می کنن … بعد میشه ستون یک ساختمان … و خدا رو به خاطر تک تک اون فشارها و سختی ها شکر می کردم … .

کم کم دل دردهام شروع شد … اوایل خفیف بود … نه بیمه داشتم … نه پولی برای ویزیت و آزمایش … نه وقتی برای تلف کردن … به هر چیز مثل خستگی، گرسنگی و … فکر می کردم … جز سرطان …

نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 9 آذر 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 27

دوباره لقمه هام رو می شمردم … اما نه برای کشتن شیعیان … این بار چون سر سفره امام زمان نشسته بودم … چون بابت تک تک این لقمه ها مسئول بودم ..

صبح و شبم شده بود درس خوندن، مطالعه و تحقیق کردن … اگر یک روز کوتاهی می کردم … یک وعده از غذام رو نمی خوردم … اون سفره، سفره امام زمان بود … می ترسیدم با نشستن سر سفره، حق امامم رو زیر پا بزارم … .

غیر از درس، مدام این فکر می کردم که چی کار باید انجام بدم … از چه طریقی باید عمل کنم تا به بهترین نحو به اسلام و امامم خدمت کرده باشم؟ … چطور می تونستم بهترین سرباز باشم؟ و … .

تمام مطالب و راهکارها رو می نوشتم و دونه دونه بررسی شون می کردم … تا اینکه … .

خبر رسید داعش تهدید کرده به حرم حضرت زینب حمله می کنه و … داغون شدم … از شدت عصبانیت، شقیقه هام تیر می کشید … مدام این فکر توی سرم تکرار می شد … محاله تا من زنده باشم اجازه بدم کسی یک قدم به حریم اهل بیت پیامبر تعرض کنه … .

صبح، اول وقت رفتم واحد اداری، سراغ مسئول گذرنامه و … خیلی جدی و محکم گفتم: پاسپورتم رو بدید می خوام برم … پرسید: اجازه خروج گرفتی؟ بدون اجازه خروج، نمی تونم پاسپورتت رو تحویلت بدم … .

منم که خونم به جوش اومده بود با ناراحتی و جدیت بیشتر گفتم: من برای دفاع از اهل بیت، منتظر اجازه احدی نمیشم … .

با آرامش بیشتری دوباره حرفش رو تکرار کرد و گفت: قانونه. دست من نیست … بدون اجازه خروج، نمی تونم درخواست تحویل گذرنامه رو صادر کنم … .

من دو روز بیشتر صبر نمی کنم … چه با اجازه، چه بی اجازه … چه با گذرنامه، چه بی گذرنامه … از اینجا میرم … دو روز بیشتر وقت نداری … .

اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون … .
قسمت 28

دو ساعت نشده بود که حاجی بهم زنگ زد … با خنده و حالت خاصی گفت: سلام رزمنده، شنیدم ترمز بریدی

منم که حالم اصلا خوب نبود سلام کردم و گفتم: نمی دونم معنی این جمله چیه ولی حاجی حالمم افتضاحه. تو رو خدا سر به سرم نزار … .

دوباره خندید و گفت: پاشو بیا اینجا بهت بگم یعنی چی … نیای اجازه خروج بی اجازه خروج …

در کمتر از ثانیه ای رفتم پیشش … پریدم توی اتاقش و با خوشحالی گفتم: حاجی جدی بهم اجازه خروج میدی؟ … .

همون طور که سرش پایین بود پرسید: این داعشی ها از کجا اومدن؟ … فکر کردم سر کارم گذاشته … خیلی ناراحت شدم … اومدم برم بیرون که ادامه داد …

کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس و … مسلمون ها یا تازه مسلمون هایی که اگر ازشون بپرسی، همه شون شعار حقیقت خواهی سر میدن … یا از بیخ دلشون سیاه بوده … یا چنان گم شدن و اسیر شیطان شدن که الان مصداق آیه قرآن، کر و کور و سیاهن … باور کردن این مسیر درسته … مغزهاشون بسته شده و دیگه الان راه نجاتی براشون نیست … این جایگاه یه مبلغه … می تونه یه آدم رو ببره جهنم یا ببره بهشت … .

منتظر جوابم نشد … بلند شد و اجازه نامه رو داد دستم و گفت: انتخاب با خودته پسرم …

نظر دهید »
نقص های زن و شوهر
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در پندآموز, تلنگر, عاشقانه, همسرداری

روزی زنی به شوهرش گفت امروز مقاله ای خواندم در یک مجله برای بهبود 

رابطه زناشویی حاضری امتحانش کنیم؟! 

مرد گفت: بله حتما.

زن گفت در مقاله نوشته بود:

 هر کدام ما یک لیست جداگانه از چیزهایی که دوست نداریم طرف مقابل انجام 

دهد یا تغیراتی که دوست داریم در همسرمان رخ دهد تهیه کنیم 

و بعد از یک روز فکر کردن و اصلاح آن 

روز بعد آن را به همسرمان بدهیم.
شوهرش با لبخند پاسخ مثبت داد و کاغذی برداشت و به اتاق نشیمن رفت و زن 

هم به اتاق رفت و شروع به نوشتن کرد
صبح روز بعد هنگام خوردن صبحانه زن به همسرش گفت حاضری شروع 

کنیم؟ و سپس گفت من اول شروع کنم؟ 
شوهرش گفت باشه شما شروع کن.

زن چند ورق کاغذ درآورد که لیست بلندبالایی در آنها نوشته بود و شروع به 

خواندن کرد:

عزیزم من دوست ندارم شما…و همینطور ادامه داد از کارهای کوچک و 

بزرگی که همسرش انجام می دهد و او را اذیت می کند.
مرد سکوت کرده بود و همسرش همچنان لیستی از تغییراتی که باید شوهرش 

در خود ایجاد می کرد را میخواند تا اینکه زن احساس کرد همسرش ناراحت 

شده است وپرسید:
عزیزم دوست داری ادامه بدم؟ 

مرد گفت: اشکالی نداره عزیزم شما ادامه بده
بالاخره لیست زن تمام شد و به شوهرش گفت: 

حالا تو شروع کن.مرد کاغذی از جیبش درآورد و گفت: 

دیروز خیلی فکر کردم و از خودم پرسیدم که دوست دارم چه تغییراتی در تو 

ایجاد کنم. 
هر چقدر فکر کردم حتی یک چیز هم به ذهنم نرسید چون تو رو همینجور که 

هستی قبول کرده ام. سپس کاغذ راکه سفید سفیدبود به زنش نشان داد 
و ادامه داد از نظر من تو در نقص هایت کاملا بی نقصی

زن بغض کرده بود و شوهرش ادامه داد من تو را با تمام نقاط مثبت و منفی که 

داری قبول کرده ام.من کل این مجموعه رو دوست دارم 
زن کاغذهایی که نوشته بود مچاله کرد و دور انداخت.
به یاد بیاورید چگونه عاشق همسرتان شدید؟
اگر او را بخاطر اینکه شوخی می کرد و آدم پرحرف و شادی بود دوست 

داشتید پس چرا حالا دوست دارید او الان ساکت شود؟
 اگر آدم ساکت و قوی و جدی بود و بخاطر این موضوع عاشقش شدید

 چرا حالا می خواهید او پرحرف و شوخ طبع باشد؟
اگر بخاطر گذشت و مهربانیش عاشق او شدید

 پس چگونه اکنون اورا بخاطر دل رحمیش سرزنش

می کنید؟
قهرمان واقعي زندگی تو کسي است که با

خوشي و نا خوشي ، عاشقانه در کنارت

زندگي مي کند ..

قهرمان زندگيت را عاشقانه باور کن

خانواده خوشبختی زن شوهر همسرداری نظر دهید »
تا حالا سگ دنبالت کرده?
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در پندآموز, داستان, تلنگر

تا حالا سگ دنبالت کرده ؟?
نکرده؟
خب خداروشکر که تجربشو نداری…
اما بزار برات بگم…

وقتی سگ دنبالت میکنه…
مخصوصا اگه شکاری باشه…
خیلیا میگن نباید فرار کنی ازش …
اما نمیشه… یه ترسی ورت میداره ک فقط باید بدویی…?
امـا…
خدا واست نیاره اگه پات درد کنه…
یا یه جا گیر کنی…?
یا…
.
.
.
#کربلای_چهار بود…
وقتی منافقین لعنتی عملیاتو لو دادن… مجبور شدیم عقب نشینی کنیم…
نتونستیم زخمیا رو بیاریم…?
بچه های زخمیه غواص تو نیزارهای #ام_الرصاص جاموندن…
چون نه زمان داشتیم و نه شرایط نیزار ها میذاشت برشون گردونیم…
هنوز خیلی دور نشده بودیم از نیزارا که یهو صدای ناله ی زخمیا بلند و بلند تر شد…
آخ …

نمیدونم چنتا بودن…
#سگای_شکاری …
ریخته بودن تو نیزار…
بعثیا به سگ های شکاریشون یه چیزی تزریق کرده بودن که سگا رو هار کرده بود …
هنوز صدای ناله های بچه ها تو گوشمه…?
زنده زنده رفیقامو که دیگه پای فرار کردن نداشتن رو…
داشتن تیکه تیکـ …
کاری از دست ما بر نمیومد …
.
.
.
.

شنیدی رفیق؟
??
دیگه باید چیکار میکردن واسه ما؟

تا منه مدعی بچه مذهبی با یه مَن ریش هر کاری دلم بخواد بکنم؟

یا تویه دختر خانوم ..

بگذریم …
حرفای تکراریه…
بزار از کارامون تو فضای مجازی حرفی نزنم…
اما رفیق !
اگه دین هم نداریم …
بیا مرد باشیم…
انقد راحت پا روی خونشون نزاریم…?

1 نظر »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 25
توی صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم … هر قدم که نزدیک تر می شدم … حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد … تا لحظه ای که انگشت هام با شبکه های ضریح گره خورد … .

به ضریح چسبیده بودم … انگار تمام دنیا توی بغل من بود … دیگه حس غریبی نبود … شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره خورده بود … .

در حالی که اشک بی اختیار از چشم هام سرازیر می شد و در آغوش ضریح، محو شده بودم؛ بی اختیار کلماتی که درونم می جوشید رو تکرار می کردم … اشهد ان لا اله الا الله … اشهد ان محمد رسول الله … اشهد ان علیا ولی الله و اشهد ان اولاده حجج الله … .

.

ناگهان کنار ضریح غوغایی شد … همه در حالی که بلند صلوات می فرستادن به سمتم میومدن و با محبت منو در آغوش می گرفتن … صورتم رو می بوسیدن و گریه می کردن … .

خادم ها به زحمت منو از بین جمعیت بیرون کشیدن و بردن … اونها هم با محبت سر و صورتم رو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن … یکی شون با وجد خاصی ازم پرسید: پسرم اسمت چیه؟ … .

.

سرم رو با افتخار بالا گرفتم و گفتم: خدا، هویت منه … من عبدالله، سرباز 17ساله فاطمه زهرام …
قسمت 26

وقتی این جمله رو گفتم … یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود … در حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله … انگشتر پسر شهیدمه … دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد … اونم همیشه همین طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر فاطمه زهرام … .

.

خورشید تقریبا طلوع کرده بود که با ادای احترام از حرم خارج شدم .. توی راه تمام مدت به انگشتر نگاه می کردم و به خودم می گفتم: این یه نشانه است … هدیه از طرف یه شهید و یه مجاهد فی سبیل الله … یعنی اهل بیت، تو رو بخشیدن و پذیرفتن … تو دیر نرسیدی … حالا که به موقع اومدی، باید جانانه بجنگی … و مثل حر و صاحب این انگشتر، باید با لباس شهدا، به دیدار رسول خدا و اهل بیت بری … .

.

این مسیری بود که انتخاب کرده بودم … برگشت به کشوری که بیشتر مردمش وهابی هستند … زندگی در بین اونها و تبلیغ حقیقتی که با سختی تمام، اون رو پیدا کرده بودم … .
در آینده هر بار که پام رو از خونه بیرون بگذارم؛ می تونه آخرین بار من باشه … و هر شب که به خواب میرم، آخرین شب زندگی من … .
من هیچ ترس و وحشتی نداشتم … خودم رو به خدا سپرده بودم … در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت … چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم … چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم … و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود ..

نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 23

.

چشم هام رو باز کردم … زمان زیادی گذشته بود … هنوز سرم گیج و سنگین بود … دکتر و پرستار بالای سرم حرف می زدند اما صداشون رو خط در میون می شنیدم … یه کم اون طرف تر بچه ها ایستاده بودند … نگرانی توی صورت شون موج می زد … اما من آرام بودم … .

.

از بیمارستان برگشتیم خوابگاه … روی تخت دراز کشیدم … می تونستم همه حقایق رو جدای از دروغ ها و تناقض ها ببینم … هیچ چیز گنگ یا گیج کننده ای برام نبود … .

گذشته ام رو می دیدم که غرق در اشتباه زندگی کرده بودم … تا مرز سقوط و هلاکت پیش رفته بودم … با یه نیت خدایی، توی لشگر شیطان ایستاده بودم و … .

.

باید انتخاب می کردم … این بار نه بدون فکر و کورکورانه … باید بین زندگی گذشته ام، خانواده، کشورم … و خدا … یکی رو انتخاب می کردم … .

حس می کردم شیاطین به ستم هجوم آوردن … درونم جنگ عظیمی اتفاق افتاده بود … جنگی که لحظه لحظه شعله های آتشش سنگین تر می شد … .

.

قسمت 24

همین طور که غرق فکر بودم … همون طلبه افغانی جلو اومد و با شرمندگی حالم رو پرسید … نگاهش کردم اما قدرت حرف زدن نداشتم … وسط بزرگ ترین میدان جنگ تاریخ زندگیم گیر افتاده بودم … .

یکم که نگاهم کرد گفت: حق داری جواب ندی … اصلا فکر نمی کردم این طوری بشه … حالت خراب بود و مدام بدتر می شدی … به اهل بیت توسل کردیم که فرجی بشه … دیشب خواب عجیبی دیدم … بهم گفتن فردا صبح، هر طور شده برای دعای ندبه ببریمت حرم … .

.

هیچ مرده ای قدرت تصرف در عالم وجود رو نداره … اهل بیت پیامبر، بعد از هزار و چهار صد سال، زنده بودند … .

.

بزرگ ترین نبرد زندگی من تمام شده بود … تازه مفهوم کربلا رو درک کردم … کربلا نبرد انسان ها نبود … کریلا نبرد حق و باطل بود … زمانی که به هر قیمتی باید در سپاه حق بایستی … تا آخرین نفس … .

.

من هم کربلایی شده بودم … به رسم شیعیان وضو گرفتم و از خوابگاه زدم بیرون … مثل حر، کفش هام رو گره زدم و انداختم گردنم … گریه کنان، تا حرم پیاده رفتم … جلوی درب حرم ایستادم و بلند صدا زدم: یابن رسول الله؛ دیر که نرسیدم؟ …

.

.

من انتخابم رو کرده بودم … از روز اول ، انتخاب من … فقط خدا بود

نظر دهید »
مبارزه با دشمنان خدا
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در داستان, داستان مبارزه با دشمنان خدا

قسمت 21

اون جمعه هم عین روزهای قبل، بعد از نماز صبح برگشتم توی تخت … پتو رو کشیدم روی سرم و سعی می کردم از هجوم اون همه فکرهای مختلف فرار کنم و بخوابم …

.

حدود ساعت پنج بود … چشم هام هنوز گرم نشده بود که یکی از بچه های افغانستان اومد سراغم و گفت: پاشو لباست رو عوض کن بریم بیرون … با ناراحتی گفتم: برو بزار بخوابم، حوصله ندارم … .

خیلی محکم، چند بار دیگه هم اصرار کرد …دید فایده نداره به زور منو از تخت کشید بیرون … با چند تا دیگه از بچه ها ریختن سرم … هر چی دست و پا زدم و داد و بی داد کردم، به جایی نرسید … به زور من رو با خودشون بردن … .

.

چشم باز کردم دیدم رسیدیم به حرم … با عصبانیت دستم رو از دست شون کشیدم … می خواستم برگردم … دوباره جلوم رو گرفتن … .

.

حالم خراب بود … دیگه هیچی برام مهم نبود … سرشون داد زدم که … ولم کنید … چرا به زور منو کشوندید اینجا؟ … ولم کنید برم … من از روزی که پام رو گذاشتم اینجا به این روز افتادم … همه این بلاها از اینجا شروع شد … از همین نقطه … از همین حرم … اگر اون روز پام رو اینجا نگذاشته بودم و برمی گشتم، الان حالم این نبود … بیچاره ام کردید … دیوونه ام کردید … ولم کنید … .

.

امام رضا، دیوونه هایی مثل تو رو شفا میده … اینو گفت و دوباره دستم رو محکم گرفت …
قسمت 22

دیگه جون مبارزه کردن و درگیر شدن نداشتم … رفتیم توی حرم … یه گوشه خودمو ول کردم و تکیه دادم به دیوار … دعای ندبه شروع شد … .

با حمد و ستایش خدا و نبوت پیامبر … شروع شد و ادامه پیدا کرد … پله پله جلو میومد و اهل بیت پیامبر و وارثان ایشون رو یکی یکی معرفی می کرد … .

شروع شد … تمام مطالبی که خوندم … توحید خدا، همزمان با حمد الهی … سیره و وقایع زندگی پیامبر توی بخش نبوت … حضرت علی … فاطمه زهرا … .

.

با هر فراز، تمام مطالبی رو که خونده بودم مثل فیلم از مقابل چشمم عبور می کرد … نبوت پیامبر، وفات پیامبر، امام علی ، امام حسن ، امام حسین … .

لحظه به لحظه و با عبور این مطالب … ذهنم داشت مطالب رو کنار هم می چید … از بین تناقض ها و درگیری ها و سردرگمی ها، جواب های صحیح رو پیدا می کرد … .

.

ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد … سنگینی عجیبی گلو و سینه ام رو پر کرده بود و هر لحظه فشارش بیشتر می شد … دقیقه ها با سرعت سپری می شدند … دیگه متوجه هیچ چیز نمی شدم … تمام صداهایی که توی سرم می پیچید، لحظه به لحظه آروم تر می شد … .

.

بچه ها بهم ریخته بودن و منو تکان می دادن … اونها رو می دیدم ولی صداشون در حد لب زدن بود … صدای قلبم و فرازهای آخر ندبه، تنهای صوتی بود که گوش هام می شنید و توی سرم می پیچید … .

.

کم کم فشار روی قلبم آروم تر شد … اونقدر آروم … که بدن بی حسم روی زمین افتاد …

نظر دهید »
یه غذای سه سوته و خوشمزه.کلیپ
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در آشپزی

آشپزی نظر دهید »
مادر که باشی...
ارسال شده در 8 آذر 1396 توسط مائده در عاشقانه, همسرداری

مادر که باشی…

نباید سرما بخوری یا اگه هم

سرما خوردی باید زودتر خوب شی…
مادر که باشی…

نمیتونی تب کنی دیگه چه برسه به اینکه لرز هم بکنی یا اگر هم تب و لرز کردی باید سعی کنی تب و لرزت رو بچت نبینه؛  آخه ممکنه بترسه و نگران شه اینطوری بیشتر بهت ميچسبه و ممكنه اون هم سرما بخوره… 
مادر که باشی…

خیلی وقت نداری بشینی و بری تو هپروت و واسه خودت باشی.. 
مادر که باشی…

وقتی هم عصبانی میشی و داد و بیداد راه ميندازی بعد که بچه ت میخوابه می شینی به صورتش نگاه میکنی غصه می خوری که چرا نتونستی جلوی خودت رو بگیری…!
مادر که باشی…

گاهی لحظه شماری میکنی که بچت بخوابه، بعد که میخوابه و خوابش طولانی میشه دلت براش تنگ میشه…!
❣مادر بودن سخت و شیرین ترین کار دنیاست…

عشق مادر نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 28
  • 29
  • 30
  • ...
  • 31
  • ...
  • 32
  • 33
  • 34
  • ...
  • 35
  • ...
  • 36
  • 37
  • 38
  • ...
  • 72

موضوعات

  • همه
  • آشپزی
  • آموزشی
  • احکام
  • امام علی
    • جزوه درسی
  • ایران
  • بدون موضوع
  • تربیت کودک
  • ترفند
  • تلنگر
  • جالب
  • جزوه و نمونه سوال
  • حدیث
  • حرف دل
  • خانه داری
  • خدا
  • خلاقیت
  • داستان
  • داستان مبارزه با دشمنان خدا
  • دانستنی ها
  • دلنوشته
  • رمان عاشقانه ای برای تو
  • رمان نسل سوخته
  • روانشناسی
  • سیاسی
  • شبهه
  • شهدا
  • ضرب المثل
  • طنز
  • عاشقانه
  • فاطمه سلام الله علیها
  • قرآن کریم
  • قشم
  • قصه معراج پیامبراکرم
  • معما
  • مهدویت
  • نرم افزار
  • نماز
  • همسرداری
  • پاورپوینت
  • پزشکی
  • پندآموز
  • پژوهش
  • کلیپ

مطالب با رتبه بالا

  • عدالت (5.00)
  • زندگی اسلایسی (5.00)
  • از عالم قبر چه خبر؟ (5.00)
  • یادمون باشه... (5.00)
  • دنیا بدون آدماش (5.00)
  • معما تست هوش (5.00)
  • جنبش من باکره نیستم(کلیپ) (5.00)
  • ویژگی های یک پژوهشگر موفق (5.00)
  • مبارزه با دشمنان خدا (5.00)
  •  ساندیس (5.00)
  • من حجاب نمیخوام (5.00)
  • داستان قاضی مصری (5.00)
  • راه رسیدن به آرامش (5.00)
  • قشنگ حرف بزنیم (5.00)
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

جستجو

کاربران آنلاین

آمار

  • امروز: 291
  • دیروز: 284
  • 7 روز قبل: 886
  • 1 ماه قبل: 12182
  • کل بازدیدها: 239754

رتبه

    اوقات شرعی

    امروز: سه شنبه 16 دی 1404
    اوقات شرعی به افق:
    • اذان صبح اذان صبح:
    • طلوع آفتاب طلوع آفتاب:
    • اذان ظهر اذان ظهر:
    • غروب آفتاب غروب آفتاب:
    • اذان مغرب اذان مغرب:
    • نیمه شب شرعی نیمه شب شرعی:
    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان